ابو القاسم راز شيرازى
101
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
مىبينند آنچه نمىبينند نظركنندگان به چشم ظاهر ، و دلهاى عارفين را زبانهاست كه مناجات مىكنند به باطن و سرّ خود كه غايب است مناجات آنها از كرام الكاتبين كه نويسندگان اعمالند . و دلهاى عارفين را بالوپرهاست بدون پرهاى ظاهرى كه طيران مىكنند به سوى ملكوت ربّ العالمين پس گردش مىكنند در باغهاى خلد ، و طوبى باد از براى ايشان [ و مىنوشند از شراب معرفت و ايشان را اين شراب مىبخشد ] لسان صدقى كه بيان حكمت باشد كه فايق است آن لسان بر علوم اهل علم جميعا ، و شواهد و بيّنات ظاهرى و باطنى ما اهل معرفت ناطقند بر احوال ما و بيان مىكنند كذب و دروغ ادّعاى مدّعيان و منكرين ما را « 307 »
--> ( 307 ) - مضمون اين ماجرا را « حضرت راز » در كتاب « مرآة العارفين » خود بسلك نظم كشيده از بس شيوا و رسا و سرشار از ذوق معرفت است دريغ آمد كه از آوردن هرچند مجملى از آن صرفنظر شود چه كلام منظوم در اصل ، خود مورث ذوق و حال است بهويژه كه از سويداى قلب انسانى كامل همچون « حضرت راز » ( شارح متن ) سر زده باشد ؛ اينك ترجمهء منظوم داستان حارثه : پس حديث حارثه بشنو بجان * تا بيابى راه و رسم شيعيان حارثه در مسجد از شوق لقا * حاضر آمد در حُضور مُرتضى از سُخن آن شه دُر توحيد سُفت * سرّ آن با حارثه گرديده جُفت جَست بى خود او زجا صيحه زنان * چون رَحا از عشق حق جولان كنان او بجان گرم سماع از شاه بُود * گرمى خورشيد هم به روى فزود اهل مسجد در تعجّب سربهسر * گفته شاها يك نظر در وى نگر شاه داند سِرّ مست باده نوش * سِرّ او عرضه مكن بر مىفروش شاه گفتا سَهر و جوع و جذبهاش * مستمر گرديد شد ديوانهوش يعنى اى جان جذبهء عشق خدا * كآورد بيدارى و جُوع و عنا در دل عاشق چو گردد مُستمرّ * هستى عاشق بسوزد سربهسر او چهسان فرق سر از پا مىكند * آشكارا شور و غوغا مىكند ناگهان بيرون بيامد مصطفى * آن جمال پاك حق شمسُ الضُّحى -