ابو القاسم راز شيرازى
102
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
--> - ديد وجد حارثهء بىتاب را * مىشنيد او همهمهء اصحاب را گفت آن شه « ما لَكُم و الحارثة » * جذبهء حق در دلش شد حادثه شد زمام ذوق در صدرش عيان * با رَحاءِ شوقِ حق جولانكُنان خُورد سازد زين رَحا بذر هوا * جان او از قُدرت عشق خدا پس بلال از شوق حق شُد در اذان * ز آن اذان در وجد ، جان حاضران مصطفى شد راز گو اندر نماز * سود بر درگاه حق روى نياز حارثه حاضر نگشتى آن زمان * در نماز سَروَر پيغمبران ثابت او در وجد و شوق خُود بُدى * دور خود در مسجد او جولان زدى آنكه در حق محو با راز و نياز * چُون تواند حاضر آيد در نماز ؟ بر دوام آمد نماز عاشقون * عاشقانش فى صلاة دائِمون از نماز اصحاب چون فارغ شدند * جُمله گِرد مُصطفى جمع آمدند ناگهان پُرسيد آن شير خُدا * بهر فهم مردمان از مصطفى كاى رحاى آسمان گردان ز تو * ارض ساكن عالَم آبادان ز تو از ره جود و تفضّل بازگو * شرح و وصف اين رَحا را موبهمو گُفت پيغمبر به او كاى بوتُراب * رازها مكشوف هستت بىحجاب اين رَحا را خود تو بانى آمدى * از كلامت حارثه مفتون شدى سنگ آن صدقست و قُطبش عشق حق * از قلادهء حق زمامش با نَسَق يعنى آنكس را كه صدق و عشقِ دوست * در دل آمد پس زمامش دست اوست مىكشاند مىدواند در طلب * صدق و عشق حق ، زمامِ دستِ ربّ از تو شد اين صدق و عشق اى شه عيان * پس زمامش را بدست خود بدان حبّهاش تخم هواى نفس دون * اين هوا از صدق و عشق آيد زبون زين هوا ظلمت نمايد آشكار * زين هوا مرآت دل گيرد غبار چون هوا را صدق و عشق او بخورد * نفس دُونَت از هواى خود بمرد راه روشن گشت از انوار عشق * رهنماى عشق حق شد نور صدق باز پرسيدند اصحاب صفا * كز كه گرديده است گردان اين رحى گفت آن كو شاهد غايب بود * گرچه مطلوبست خود طالب بود باز پرسيدند كى فارغ شود ؟ * گفت او را شغل ديگر نيست خود عشق حقّ با عاشقان يار است و بس * عاشقان را عشق حق كار است و بس بعد از آن افتاد بر رو حارثه * شير حق بر جست از اين حادثه -