ادهم عزلتى خلخالى
13
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )
« تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ » ( فرقان ، 1 ) و گفت : « وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ » ( ابراهيم ، 27 ) ، و « يَحْكُمُ ما يُرِيدُ » ( مائدة ، 1 ) ، و گفت : « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى » ، ( نجم ، 4 ) . [ صداقت ] هشتم : آنكه صادق است و راستگفتار ، زيرا كه كذب و دروغ عمل قبيح و زشت است بالضّروره ، و ديگر از صفات نقص است . جناب حق جلّ و على ، از قبيح و نقص مبرّا و معرّاست ، و انتساب آن به ذات وى محال و ممتنع باشد ، چنان كه گفت : « الم ، ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ » ، ( بقره ، 2 ) ، و گفت : « وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ » ، ( الاحزاب ، 4 ) . فصل سوم در بيان صفات سلبى جلالى حضرت بىچون تعالى شأنه و آن هفت است . [ مركب نبودن ] اوّل : آنكه حقتعالى مركّب نيست به هيچ وجهى از وجوه و الّا لازم آيد كه محتاج به اجزاى خود بود ، و جزء غير كل بود ، و هر محتاج به غيرممكن الوجود بود ، پس وجوب وجود منافات دارد با تركيب ، چنان كه گفت : « فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ » ، ( آل عمران : 97 ) . [ جسم نبودن ] دوّم : آنكه حقتعالى جسم نيست ، زيرا كه از آن ذات وى را احتياج به مكان و امتناع انفكاك از حوادث لازم آيد و آن مستلزم حدوث بود و حدوث واجب محال باشد . و جوهر نيست ، اگرچه جوهر هر موجود لا فى الموضوع را گويند و موضوع محلّ مقوّم حالّ را نامند . و اين معنى منافات با وجوب وجود ندارد . و ليكن اكثر برآنند كه اسماء اللّه موقوف به سماع است ، و از شارع اطلاق لفظ جوهر بر ذات حق مسموع نشده است ، پس نبايد اطلاق كرد و جائز نيست . و نيز جوهر به اعتقاد متكلّم عبارت از متحيّز بالذّات است و حقتعالى از تحيّز و مكان مقدّس و منزّه است . و به مذهب حكيم جوهر ماهيّتى است كه هرگاه در خارج يافت شود محتاج به موضوع نبود ، و اين معنى در مادّه تحقق يابد و متصوّر گردد كه وجودش غير ماهيّتش باشد و وجود واجب عين ماهيّت وى است ، پس جوهر نباشد . و روا نباشد كه حقتعالى در چيزى حلول كند ، چون سياهى در شب و كبودى در كرباس . و جائز نيست كه در جهتى باشد ، زيرا كه در هر دو تقدير احتياج به محلّ و جهت لازم آيد . و احتياج خود را دانستى كه به دو راه نيست .