جلال الدين الرومي
79
مثنوى معنوى ( فارسى )
ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ [ عقل كل ، الهام بخش درون آدميان ] اين سخنهايى كه از عقل كل است * بوى آن گلزار و سرو و سنبل است [ سخنان حكمتآميز ، اثرى است از عقل كل ] بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود * جوش مل ديدى كه آن جا مل نبود بو قلاووز است و رهبر مر ترا * مىبرد تا خلد و كوثر مر ترا بو دواى چشم باشد نور ساز * شد ز بويى ديدهى يعقوب باز [ مقايسهء علم ظاهرى و علم شهودى ] بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند [ تا وقتى به مقام كمال نرسيدهاى ، به كمك پير راهدان سلوك كن ] تو كه يوسف نيستى يعقوب باش * همچو او با گريه و آشوب باش [ نزد اصحاب كمال ، اظهار كمال مكن ] بشنو اين پند از حكيم غزنوى * تا بيابى در تن كهنه نوى ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى گرد بد خويى مگرد زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكن [ خودبينى را ترك كن تا به رشد و كمال برسى ] معنى مردن ز طوطى بد نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز تا دم عيسى ترا زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند از بهاران كى شود سر سبز سنگ * خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ سالها تو سنگ بودى دل خراش * آزمون را يك زمانى خاك باش [ حكايت پير چنگى ] داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بىنوايى چنگ زد ميان گورستان [ تأثير موسيقى ] آن شنيده ستى كه در عهد عمر * بود چنگى مطربى با كر و فر بلبل از آواز او بىخود شدى * يك طرب ز آواز خوبش صد شدى مجلس و مجمع دمش آراستى * وز نواى او قيامت خاستى همچو اسرافيل كاوازش به فن * مردگان را جان در آرد در بدن يا رسيلى بود اسرافيل را * كز سماعش پر برستى فيل را سازد اسرافيل روزى ناله را * جان دهد پوسيدهى صد ساله را [ احساسات عالى پيامبران و صاحبدلان ] انبيا را در درون هم نغمههاست * طالبان را ز آن حيات بىبهاست [ حواس ظاهر نمىتواند احساسات عالى را درك كند ] نشنود آن نغمهها را گوش حس * كز ستمها گوش حس باشد نجس