جلال الدين الرومي
80
مثنوى معنوى ( فارسى )
نشنود نغمهى پرى را آدمى * كاو بود ز اسرار پريان اعجمى [ رجحان قلب انسان كامل بر جن و انس ] گر چه هم نغمهى پرى زين عالم است * نغمهى دل برتر از هر دو دم است كه پرى و آدمى زندانىاند * هر دو در زندان اين نادانىاند معشر الجن سورهى رحمان بخوان * تستطيعوا تنفذوا را باز دان [ حقيقت باطنى صاحبدلان مىگويد كه فقط به وجود حق روى آوريد ] نغمههاى اندرون اوليا * اولا گويد كه اى اجزاى لا هين ز لاى نفى سرها بر زنيد * اين خيال و وهم يك سو افكنيد [ روح اهل غفلت به تولد دوم نرسيده است ] اى همه پوسيده در كون و فساد * جان باقيتان نروييد و نزاد [ اگر حقيقت باطنى اندكى درك شود ، روحهاى غافل بيدار شوند ] گر بگويم شمهاى ز آن نغمهها * جانها سر بر زنند از دخمهها [ اسرار حقيقت را به هر كس نتوان گفت ] گوش را نزديك كن كان دور نيست * ليك نقل آن به تو دستور نيست [ اولياء اللّه با دم گرم خود حيات مىبخشند ] هين كه اسرافيل وقتاند اوليا * مرده را ز يشان حيات است و حيا جان هر يك مردهاى از گور تن * بر جهد ز آوازشان اندر كفن گويد اين آواز ز آوازها جداست * زنده كردن كار آواز خداست ما بمرديم و به كلى كاستيم * بانگ حق آمد همه برخاستيم بانگ حق اندر حجاب و بىحجاب * آن دهد كو داد مريم را ز جيب اى فناتان نيست كرده زير پوست * باز گرديد از عدم ز آواز دوست [ هر چه گويند اوليا ، گفت خداست ] مطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود [ قرب نوافل و فناى بنده در حضرت حق ] گفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو رو كه بىيسمع و بىيبصر تويى * سر تويى چه جاى صاحب سر تويى چون شدى من كان لله از وله * من ترا باشم كه كان اللَّه له گه تويى گويم ترا گاهى منم * هر چه گويم آفتاب روشنم [ تجلّى حق ، حلّال مشكلات است ] هر كجا تابم ز مشكات دمى * حل شد آن جا مشكلات عالمى ظلمتى را كافتابش بر نداشت * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت [ علم لدنّى ، مستقيما از طرف خداوند افاضه مىشود ] آدمى را او به خويش اسما نمود * ديگران را ز آدم اسما مىگشود [ تمثيل وحدت حق و خلق ] خواه ز آدم گير نورش خواه از او * خواه از خم گير مىخواه از كدو كاين كدو با خنب پيوسته ست سخت * نى چو تو شاد آن كدوى نيك بخت [ وحدت انبيا و اوليا و عارفان ] گفت طوبى من رآني مصطفا * و الذي يبصر لمن وجهي رأى [ تمثيل براى بيت پيشين ] چون چراغى نور شمعى را كشيد * هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد همچنين تا صد چراغ ار نقل شد * ديدن آخر لقاى اصل شد خواه از نور پسين بستان تو آن * هيچ فرقى نيست خواه از شمعدان خواه بين نور از چراغ آخرين * خواه بين نورش ز شمع غابرين