جلال الدين الرومي

78

مثنوى معنوى ( فارسى )

همچو امرد كه خدا نامش كنند * تا بدين سالوس در دامش كنند چون كه در بد نامى آمد ريش او * ديو را ننگ آيد از تفتيش او ديو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو نايد كه از ديوى بتر تا تو بودى آدمى ديو از پىات * مىدويد و مىچشانيد او مىات چون شدى در خوى ديوى استوار * مىگريزد از تو ديو نابكار آن كه اندر دامنت آويخت او * چون چنين گشتى ز تو بگريخت او تفسير ما شاء اللَّه كان [ بدون عنايات خداوند ، ما هيچ در هيچيم ] اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ * بىعنايات خدا هيچيم هيچ بىعنايات حق و خاصان حق * گر ملك باشد سياه استش ورق اى خدا اى فضل تو حاجت روا * با تو ياد هيچ كس نبود روا [ ستّار بودن خداوند ] اين قدر ارشاد تو بخشيده‌اى * تا بدين بس عيب ما پوشيده‌اى [ علم ناچيز بنده اگر به علم خداوند وصل شود ، علمى حقيقى خواهد بود ] قطره‌اى دانش كه بخشيدى ز پيش * متصل گردان به درياهاى خويش [ علم با تهذيب نفس ، ارزشمند است ] قطره‌اى علم است اندر جان من * وارهانش از هوا وز خاك تن پيش از آن كاين خاكها خسفش كنند * پيش از آن كاين بادها نشفش كنند [ شمول قدرت الهى ] گر چه چون نشفش كند تو قادرى * كش از ايشان واستانى واخرى قطره‌اى كاو در هوا شد يا كه ريخت * از خزينه‌ى قدرت تو كى گريخت گر در آيد در عدم يا صد عدم * چون بخوانيش او كند از سر قدم [ تجدد امثال و خلق مدام ] صد هزاران ضد ضد را مىكشد * بازشان حكم تو بيرون مىكشد از عدمها سوى هستى هر زمان * هست يا رب كاروان در كاروان [ تعطيل حواس در خواب و فعال شدن آنها در بيدارى ] خاصه هر شب جمله افكار و عقول * نيست گردد غرق در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهيان * بر زنند از بحر سر چون ماهيان [ استدلال بر رستاخيز از طريق پديده‌هاى طبيعى خزان و بهار ] در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ * از هزيمت رفته در درياى مرگ زاغ پوشيده سيه چون نوحه‌گر * در گلستان نوحه كرده بر خضر باز فرمان آيد از سالار ده * مر عدم را كانچه خوردى باز ده آن چه خوردى واده اى مرگ سياه * از نبات و دارو و برگ و گياه [ قبض‌ها و بسطهاى روانى ، هماره بر دل و جان آدمى عارض مىشود ] اى برادر عقل يك دم با خود آر * دم به دم در تو خزان است و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بين * پر ز غنچه‌ى ورد و سرو و ياسمين