جلال الدين الرومي
63
مثنوى معنوى ( فارسى )
بحث جان اندر مقامى ديگر است * بادهى جان را قوامى ديگر است آن زمان كه بحث عقلى ساز بود * اين عمر با بو الحكم هم راز بود چون عمر از عقل آمد سوى جان * بو الحكم بو جهل شد در حكم آن سوى حس و سوى عقل او كامل است * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است بحث عقل و حس اثر دان يا سبب * بحث جانى يا عجب يا بو العجب ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى ز آن كه بينايى كه نورش بازغ است * از دليل چون عصا بس فارغ است تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ [ مفهوم معيّت ] بار ديگر ما به قصه آمديم * ما از آن قصه برون خود كى شديم گر به جهل آييم آن زندان اوست * ور به علم آييم آن ايوان اوست ور به خواب آييم مستان وىايم * ور به بيدارى به دستان وىايم ور بگرييم ابر پر زرق وىايم * ور بخنديم آن زمان برق وىايم ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست * ور به صلح و عذر عكس مهر اوست ما كهايم اندر جهان پيچ پيچ * چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ سؤال كردن رسول روم از عمر از سبب ابتلاى ارواح با اين آب و گل اجساد [ حكمت تعلق روح به جسم ] گفت يا عمر چه حكمت بود و سر * حبس آن صافى در اين جاى كدر آب صافى در گلى پنهان شده * جان صافى بستهى ابدان شده گفت تو بحثى شگرفى مىكنى * معنيى را بند حرفى مىكنى