جلال الدين الرومي

62

مثنوى معنوى ( فارسى )

گوشت پاره‌ى آدمى با عقل و جان * مىشكافد كوه را با بحر و كان زور جان كوه كن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ گر گشايد دل سر انبان راز * جان به سوى عرش سازد ترك تاز اضافت كردن آدم آن زلت را به خويشتن كه رَبَّنا ظَلَمْنا و اضافت كردن ابليس گناه خود را به خدا كه بِما أَغْوَيْتَنِي [ تفسير جبر و اختيار از منظر اهل كلام ، بخصوص اشعريان ] كرد حق و كرد ما هر دو ببين * كرد ما را هست دان پيداست اين گر نباشد فعل خلق اندر ميان * پس مگو كس را چرا كردى چنان خلق حق افعال ما را موجد است * فعل ما آثار خلق ايزد است [ تمثيل براى ابيات پيشين ] ناطقى يا حرف بيند يا غرض * كى شود يك دم محيط دو عرض گر به معنى رفت شد غافل ز حرف * پيش و پس يك دم نبيند هيچ طرف آن زمان كه پيش بينى آن زمان * تو پس خود كى ببينى اين بدان چون محيط حرف و معنى نيست جان * چون بود جان خالق اين هر دوان حق محيط جمله آمد اى پسر * وا ندارد كارش از كار دگر گفت شيطان كه بِما أَغْوَيْتَنِي * كرد فعل خود نهان ديو دنى گفت آدم كه ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما در گنه او از ادب پنهانش كرد * ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد بعد توبه گفتش اى آدم نه من * آفريدم در تو آن جرم و محن نه كه تقدير و قضاى من بد آن * چون به وقت عذر كردى آن نهان گفت ترسيدم ادب نگذاشتم * گفت هم من پاس آنت داشتم هر كه آرد حرمت او حرمت برد * هر كه آرد قند لوزينه خورد طيبات از بهر كه للطيبين * يار را خوش كن برنجان و ببين [ ذكر تمثيل ابو الحسن اشعرى در تفاوت جبر و اختيار ] يك مثال اى دل پى فرقى بيار * تا بدانى جبر را از اختيار دست كان لرزان بود از ارتعاش * و آن كه دستى را تو لرزانى ز جاش هر دو جنبش آفريده‌ى حق شناس * ليك نتوان كرد اين با آن قياس ز آن پشيمانى كه لرزانيدىاش * مرتعش را كى پشيمان ديدىاش [ مولانا بحث‌هاى ذوقى و كشفى را بر بحث‌هاى عقلى و كلامى ارجح مىدارد ] بحث عقل است اين چه عقل آن حيله‌گر * تا ضعيفى ره برد آن جا مگر بحث عقلى گر در و مرجان بود * آن دگر باشد كه بحث جان بود