جلال الدين الرومي

57

مثنوى معنوى ( فارسى )

جمع شدن نخجيران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را جمع گشتند آن زمان جمله وحوش * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش حلقه كردند او چو شمعى در ميان * سجده آوردند و گفتندش كه هان تو فرشته‌ى آسمانى يا پرى * نى تو عزراييل شيران نرى هر چه هستى جان ما قربان تست * دست بردى دست و بازويت درست راند حق اين آب را در جوى تو * آفرين بر دست و بر بازوى تو باز گو تا چون سگاليدى به مكر * آن عوان را چون بماليدى به مكر باز گو تا قصه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود باز گو كز ظلم آن استم نما * صد هزاران زخم دارد جان ما گفت تاييد خدا بود اى مهان * ور نه خرگوشى كه باشد در جهان قوتم بخشيد و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد از بر حق مىرسد تفضيلها * باز هم از حق رسد تبديلها حق به دور و نوبت اين تاييد را * مىنمايد اهل ظن و ديد را پند دادن خرگوش نخجيران را كه بدين شاد مشويد [ به ملك دنيا مغرور مشو ] هين به ملك نوبتى شادى مكن * اى تو بسته‌ى نوبت آزادى مكن [ بهترين ملك ، ملك معنوى است ] آن كه ملكش برتر از نوبت تنند * برتر از هفت انجمش نوبت زنند برتر از نوبت ملوك باقىاند * دور دايم روحها با ساقىاند [ از نفسانيات پرهيز كن تا به معرفت رسى ] ترك اين شرب ار بگويى يك دو روز * در كنى اندر شراب خلد پوز تفسير رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر [ جهاد اكبر ، مبارزه با نفس است ] اى شهان كشتيم ما خصم برون * ماند خصمى زو بتر در اندرون كشتن اين كار عقل و هوش نيست * شير باطن سخره‌ى خرگوش نيست [ تشبيه نفس امّاره به دوزخ ] دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست * كاو به درياها نگردد كم و كاست