جلال الدين الرومي

58

مثنوى معنوى ( فارسى )

هفت دريا را در آشامد هنوز * كم نگردد سوزش آن خلق سوز سنگها و كافران سنگ دل * اندر آيند اندر او زار و خجل هم نگردد ساكن از چندين غذا * تا ز حق آيد مر او را اين ندا سير گشتى سير گويد نى هنوز * اينت آتش اينت تابش اينت سوز عالمى را لقمه كرد و در كشيد * معده‌اش نعره زنان هَلْ مِنْ مَزِيدٍ حق قدم بر وى نهد از لا مكان * آن گه او ساكن شود از كن فكان چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما * طبع كل دارد هميشه جزوها اين قدم حق را بود كاو را كشد * غير حق خود كى كمان او كشد در كمان ننهند الا تير راست * اين كمان را باژگون كژ تيرهاست راست شو چون تير و واره از كمان * كز كمان هر راست بجهد بىگمان [ رجحان جهاد اكبر بر جهاد اصغر ] چون كه واگشتم ز پيكار برون * روى آوردم به پيكار درون قد رجعنا من جهاد الاصغريم * با نبى اندر جهاد اكبريم قوت از حق خواهم و توفيق و لاف * تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف سهل شيرى دان كه صفها بشكند * شير آن است آن كه خود را بشكند آمدن رسول روم تا نزد عمر و ديدن او كرامات عمر را [ حكايت در پرهيز از خودبينى ] تا عمر آمد ز قيصر يك رسول * در مدينه از بيابان نغول گفت كو قصر خليفه اى حشم * تا من اسب و رخت را آن جا كشم قوم گفتندش كه او را قصر نيست * مر عمر را قصر ، جان روشنى است گر چه از ميرى و را آوازه‌اى است * همچو درويشان مر او را كازه‌اى است اى برادر چون ببينى قصر او * چون كه در چشم دلت رسته ست مو [ حجاب‌هاى نفسانى را از برابر ديدگانت كنار بزن ] چشم دل از مو و علت پاك آر * و آن گهان ديدار قصرش چشم دار [ روشن‌بينى منوط به ترك شهوات است ] هر كه را هست از هوسها جان پاك * زود بيند حضرت و ايوان پاك چون محمد پاك شد زين نار و دود * هر كجا رو كرد وجه اللَّه بود چون رفيقى وسوسه‌ى بد خواه را * كى بدانى ثم وجه اللَّه را