جلال الدين الرومي
56
مثنوى معنوى ( فارسى )
مومن ار ينظر بنور اللَّه نبود * غيب مومن را برهنه چون نمود چون كه تو ينظر بنار اللَّه بدى * در بدى از نيكويى غافل شدى [ با الطاف ربانى ، حجاب قهر را از چشمانت واپس زن ] اندك اندك آب بر آتش بزن * تا شود نار تو نور اى بو الحزن [ مناجات ] تو بزن يا ربنا آب طهور * تا شود اين نار عالم جمله نور آب دريا جمله در فرمان تست * آب و آتش اى خداوند آن تست گر تو خواهى آتش آب خوش شود * ور نخواهى آب هم آتش شود اين طلب در ما هم از ايجاد تست * رستن از بىداد يا رب داد تست بىطلب تو اين طلبمان دادهاى * گنج احسان بر همه بگشادهاى مژده بردن خرگوش سوى نخجيران كه شير در چاه افتاد چون كه خرگوش از رهايى شاد گشت * سوى نخجيران دوان شد تا به دشت شير را چون ديد در چه كشته زار * چرخ مىزد شادمان تا مرغزار دست مىزد چون رهيد از دست مرگ * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ [ رهيدن از عالم خاك و شكفتن در عالم پاك ] شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد * سر بر آورد و حريف باد شد برگها چون شاخ را بشكافتند * تا به بالاى درخت اشتافتند با زبان شطاه شكر خدا * مىسرايد هر بر و برگى جدا كه بپرورد اصل ما را ذو العطا * تا درخت استغلظ آمد و استوى [ سماع ، رمز رهيدن از جسم و رسيدن به كمال است ] جانهاى بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند جسمشان در رقص و جانها خود مپرس * و آن كه گرد جان از آنها خود مپرس [ غلبهء انديشه بر زور ] شير را خرگوش در زندان نشاند * ننگ شيرى كاو ز خرگوشى بماند در چنان ننگى و آن گه اين عجب * فخر دين خواهد كه گويندش لقب [ نفس امّاره ، آدمى را به هلاكت دراندازد ] اى تو شيرى در تك اين چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ريخت و خورد نفس خرگوشت به صحرا در چرا * تو به قعر اين چه چون و چرا [ ادامهء حكايت نخچيران و شير ] سوى نخجيران دويد آن شير گير * كابشروا يا قوم إذ جاء البشير مژده مژده اى گروه عيشساز * كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز مژده مژده كان عدوى جانها * كند قهر خالقش دندانها آن كه از پنجه بسى سرها بكوفت * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت