جلال الدين الرومي

47

مثنوى معنوى ( فارسى )

زين سپس من نشنوم آن دمدمه * بانگ ديوان است و غولان آن همه بردران اى دل تو ايشان را مه‌ايست * پوستشان بر كن كشان جز پوست نيست [ سخنان آراستهء بى مغز ، منشأ هيچ اثرى نيست ] پوست چه بود گفتهاى رنگ رنگ * چون زره بر آب كش نبود درنگ اين سخن چون پوست و معنى مغز دان * اين سخن چون نقش و معنى همچو جان پوست باشد مغز بد را عيب پوش * مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش [ سخنانى كه از روى هواى نفس گفته مىشود ، ثباتى ندارد ] چون قلم از باد بد دفتر ز آب * هر چه بنويسى فنا گردد شتاب نقش آب است ار وفا جويى از آن * باز گردى دستهاى خود گزان [ از هواى نفس بگذر تا پيام حق را بشنوى ] باد در مردم هوا و آرزوست * چون هوا بگذاشتى پيغام هوست خوش بود پيغامهاى كردگار * كاو ز سر تا پاى باشد پايدار [ عظمت بندگان راستين خدا پايدار است و شكوه شاهان دنيوى ، ناپايدار ] خطبه‌ى شاهان بگردد و آن كيا * جز كيا و خطبه‌هاى انبيا ز آن كه بوش پادشاهان از هواست * بار نامه‌ى انبيا از كبرياست از درمها نام شاهان بر كنند * نام احمد تا ابد بر مىزنند [ محمد ( ص ) جامع جميع مراتب و ظهورات انبياست ] نام احمد نام جمله انبياست * چون كه صد آمد نود هم پيش ماست هم در بيان مكر خرگوش در شدن خرگوش بس تاخير كرد * مكر را با خويشتن تقرير كرد در ره آمد بعد تاخير دراز * تا به گوش شير گويد يك دو راز [ عقل ممدوح ] تا چه عالمهاست در سوداى عقل * تا چه با پهناست اين درياى عقل [ منشأ حركت هستى ، ذات مخفى حق است ] صورت ما اندر اين بحر عذاب * مىدود چون كاسه‌ها بر روى آب تا نشد پر بر سر دريا چو طشت * چون كه پر شد طشت در وى غرق گشت [ خفاى حق و ظهور موجودات ] عقل پنهان است و ظاهر عالمى * صورت ما موج يا از وى نمى [ وصال به حق براى صورت‌پرستان ميسّر نيست ] هر چه صورت مى وسيلت سازدش * ز آن وسيلت بحر دور اندازدش [ انسان در قبضهء قضاى الهى ] تا نبيند دل دهنده‌ى راز را * تا نبيند تير دور انداز را [ تمثيل در بيان غفلت آدمى از معيت حق با سراسر هستى ] اسب خود را ياوه داند وز ستيز * مىدواند اسب خود در راه تيز اسب خود را ياوه داند آن جواد * و اسب خود او را كشان كرده چو باد در فغان و جستجو آن خيره‌سر * هر طرف پرسان و جويان دربدر كان كه دزديد اسب ما را كو و كيست * اين كه زير ران تست اى خواجه چيست آرى اين اسب است ليك اين اسب كو * با خود آ اى شهسوار اسب جو [ حضرت حق از شدت ظهور ، مخفى است ] جان ز پيدايى و نزديكى است گم * چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم [ تمثيل رنگ‌ها براى بيان اينكه خداوند از شدت ظهور ، مخفى است ] كى ببينى سرخ و سبز و فور را * تا نبينى پيش از اين سه نور را