جلال الدين الرومي
48
مثنوى معنوى ( فارسى )
ليك چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو چون كه شب آن رنگها مستور بود * پس بديدى ديد رنگ از نور بود نيست ديد رنگ بىنور برون * همچنين رنگ خيال اندرون اين برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عكس انوار على نور نور چشم خود نور دل است * نور چشم از نور دلها حاصل است باز نور نور دل نور خداست * كاو ز نور عقل و حس پاك و جداست شب نبد نورى نديدى رنگها * پس به ضد نور پيدا شد ترا ديدن نور است آن گه ديد رنگ * وين به ضد نور دانى بىدرنگ [ شناخت هر چيز ، با ضد آن ميسّر است ] رنج و غم را حق پى آن آفريد * تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد پس نهانيها به ضد پيدا شود * چون كه حق را نيست ضد پنهان بود كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ * ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ پس به ضد نور دانستى تو نور * ضد ضد را مىنمايد در صدور [ خداوند ضدى ندارد كه بدان ، شناخته شود ] نور حق را نيست ضدى در وجود * تا به ضد او را توان پيدا نمود لاجرم أبصارنا لا تدركه * و هو يدرك بين تو از موسى و كه [ تمثيل در بيان چگونگى ظهور عالم ظاهر از عالم باطن ] صورت از معنى چو شير از بيشه دان * يا چو آواز و سخن ز انديشه دان اين سخن و آواز از انديشه خاست * تو ندانى بحر انديشه كجاست ليك چون موج سخن ديدى لطيف * بحر آن دانى كه باشد هم شريف چون ز دانش موج انديشه بتاخت * از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد صورت از بىصورتى آمد برون * باز شد كه إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ [ تبدّل امثال ] پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است * مصطفى فرمود دنيا ساعتى است فكر ما تيرى است از هو در هوا * در هوا كى پايد آيد تا خدا هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بىخبر از نو شدن اندر بقا [ چند تمثيل براى ابيات پيشين ] عمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرى مىنمايد در جسد آن ز تيرى مستمر شكل آمده ست * چون شرر كش تيز جنبانى به دست شاخ آتش را بجنبانى به ساز * در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازى مدت از تيزى صنع * مىنمايد سرعت انگيزى صنع طالب اين سر اگر علامهاى است * نك حسام الدين كه سامى نامهاى است رسيدن خرگوش به شير و خشم شير بر وى شير اندر آتش و در خشم و شور * ديد كان خرگوش مىآيد ز دور