جلال الدين الرومي

44

مثنوى معنوى ( فارسى )

جان كم است آن صورت با تاب را * رو بجو آن گوهر كمياب را شد سر شيران عالم جمله پست * چون سگ اصحاب را دادند دست چه زيان استش از آن نقش نفور * چون كه جانش غرق شد در بحر نور وصف صورت نيست اندر خامه‌ها * عالم و عادل بود در نامه‌ها عالم و عادل همه معنى است بس * كش نيابى در مكان و پيش و پس مىزند بر تن ز سوى لامكان * مىنگنجد در فلك خورشيد جان ذكر دانش خرگوش و بيان فضيلت و منافع دانستن اين سخن پايان ندارد هوش دار * گوش سوى قصه‌ى خرگوش دار [ كلام حق را با گوش ظاهر نتوان شنيد ] گوش خر به فروش و ديگر گوش خر * كاين سخن را در نيابد گوش خر رو تو روبه بازى خرگوش بين * مكر و شير اندازى خرگوش بين [ اهميت علم باطنى ] خاتم ملك سليمان است علم * جمله عالم صورت و جان است علم [ همهء موجودات در تسخير علم انسان است ] آدمى را زين هنر بىچاره گشت * خلق درياها و خلق كوه و دشت زو پلنگ و شير ترسان همچو موش * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پرى و ديو ساحلها گرفت * هر يكى در جاى پنهان جا گرفت [ دشمنان پنهانى انسان ، فراوان‌اند ] آدمى را دشمن پنهان بسى است * آدمى با حذر عاقل كسى است [ تأثير بر يكديگر از راه مصاحبت ] خلق پنهان زشتشان و خوبشان * مىزند در دل بهر دم كوبشان [ تمثيل براى بيت پيشين ] بهر غسل ار در روى در جويبار * بر تو آسيبى زند در آب خار گر چه پنهان خار در آب است پست * چون كه در تو مىخلد دانى كه هست [ انسان از اشخاص مختلف تأثير مىگيرد ] خار خار وحيها و وسوسه * از هزاران كس بود نى يك كسه [ ما دام كه ادراكات آدمى در تصرف هواهاى نفسانى است ، حقيقت را مشاهده نتواند كرد ] باش تا حسهاى تو مبدل شود * تا ببينيشان و مشكل حل شود تا سخنهاى كيان رد كرده‌اى * تا كيان را سرور خود كرده‌اى باز طلبيدن نخجيران از خرگوش سر انديشه‌ى او را بعد از آن گفتند كاى خرگوش چست * در ميان آر آن چه در ادراك تست اى كه با شيرى تو در پيچيده‌اى * باز گو رايى كه انديشيده‌اى [ مشورت ، انديشه را تقويت مىكند ] مشورت ادراك و هشيارى دهد * عقلها مر عقل را يارى دهد گفت پيغمبر بكن اى رايزن * مشورت كالمستشار موتمن