جلال الدين الرومي

45

مثنوى معنوى ( فارسى )

منع كردن خرگوش راز را از ايشان [ لزوم احتياط در بازگو كردن اسرار ] گفت هر رازى نشايد باز گفت * جفت طاق آيد گهى گه طاق جفت [ لزوم رازدارى به زبان تمثيل ] از صفا گر دم زنى با آينه * تيره گردد زود با ما آينه در بيان اين سه كم جنبان لبت * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت كين سه را خصم است بسيار و عدو * در كمينت ايستد چون داند او ور بگويى با يكى دو الوداع * كل سر جاوز الاثنين شاع [ تمثيل در اينكه اصل مشورت با اصل رازدارى ، تناقض ندارد ] گر دو سه پرنده را بندى به هم * بر زمين مانند محبوس از الم مشورت دارند سرپوشيده خوب * در كنايت با غلط افكن مشوب مشورت كردى پيمبر بسته سر * گفته ايشانش جواب و بىخبر [ پيامبر ( ص ) نيز رازدار بود ] در مثالى بسته گفتى راى را * تا نداند خصم از سر پاى را او جواب خويش بگرفتى از او * وز سؤالش مىنبردى غير بو قصه‌ى مكر خرگوش ساعتى تاخير كرد اندر شدن * بعد از آن شد پيش شير پنجه زن ز آن سبب كاندر شدن او ماند دير * خاك را مىكند و مىغريد شير گفت من گفتم كه عهد آن خسان * خام باشد خام و سست و نارسان دمدمه‌ى ايشان مرا از خر فگند * چند بفريبد مرا اين دهر چند [ حكومت و قدرت مانند راه هموارى است كه زير آن دام‌ها گسترده شده است ] سخت درماند امير سست ريش * چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش راه هموار است و زيرش دامها * قحط معنى در ميان نامها [ سخنان آراستهء بىمغز ، عمر آدمى را تلف مىكند ] لفظها و نامها چون دامهاست * لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست [ سخنان صادقانه و پرمغز ، مايهء بارورى عمر آدمى است ] آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو * سخت كمياب است رو آن را بجو [ سالك منتهى ، منبع علوم است ] منبع حكمت شود حكمت طلب * فارغ آيد او ز تحصيل و سبب لوح حافظ لوح محفوظى شود * عقل او از روح محظوظى شود [ روح عارف ، برتر از عقول است ] چون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از اين شد عقل شاگردى و را عقل چون جبريل گويد احمدا * گر يكى گامى نهم سوزد مرا تو مرا بگذار زين پس پيش ران * حد من اين بود اى سلطان جان [ در نقد مشرب جبريان ] هر كه ماند از كاهلى بىشكر و صبر * او همين داند كه گيرد پاى جبر هر كه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجورىاش در گور كرد