جلال الدين الرومي

31

مثنوى معنوى ( فارسى )

تخمهاى فتنه‌ها كاو كشته بود * آفت سرهاى ايشان گشته بود [ مرگ براى نيكان ، نعمت است ] جوزها بشكست و آن كان مغز داشت * بعد كشتن روح پاك نغز داشت [ مرگ ، آشكار كنندهء باطن است ] كشتن و مردن كه بر نقش تن است * چون انار و سيب را بشكستن است آن چه شيرين است او شد ناردانگ * و آن كه پوسيده ست نبود غير بانگ آن چه با معنى است خود پيدا شود * و آن چه پوسيده ست او رسوا شود [ دعوت به معناگرايى و نقد صورت‌پرستى ] رو به معنى كوش اى صورت پرست * ز آن كه معنى بر تن صورت پر است [ مصاحبت با اهل معنا آدمى را به كمال رساند ] همنشين اهل معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتا [ جان فاقد معنويت ، بىارزش است ] جان بىمعنى در اين تن بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف [ تشبيه اهل نفاق به شمشير چوبين ] تا غلاف اندر بود با قيمت است * چون برون شد سوختن را آلت است [ اهميت مصاحبت با كاملان ] تيغ چوبين را مبر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كار زار گر بود چوبين برو ديگر طلب * ور بود الماس پيش آ با طرب تيغ در زرادخانه‌ى اولياست * ديدن ايشان شما را كيمياست جمله دانايان همين گفته همين * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ گر انارى مىخرى خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه‌ى او خبر اى مبارك خنده‌اش كاو از دهان * مىنمايد دل چو در از درج جان نامبارك خنده‌ى آن لاله بود * كز دهان او سياهى دل نمود نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند گر تو سنگ صخره و مرمر شوى * چون به صاحب دل رسى گوهر شوى مهر پاكان در ميان جان نشان * دل مده الا به مهر دل خوشان كوى نوميدى مرو اميدهاست * سوى تاريكى مرو خورشيدهاست [ كشمكش جان و تن ] دل ترا در كوى اهل دل كشد * تن ترا در حبس آب و گل كشد [ اهميت مصاحبت با كاملان ] هين غذاى دل بده از هم دلى * رو بجو اقبال را از مقبلى تعظيم نعت مصطفى عليه السلام كه مذكور بود در انجيل [ بشارت انجيل به ظهور محمد ( ص ) ] بود در انجيل نام مصطفى * آن سر پيغمبران بحر صفا بود ذكر حليه‌ها و شكل او * بود ذكر غزو و صوم و اكل او [ نصرانيان حق‌باور از اين فتنه در امان شدند ] طايفه‌ى نصرانيان بهر ثواب * چون رسيدندى بدان نام و خطاب بوسه دادندى بر آن نام شريف * رو نهادندى بر آن وصف لطيف اندر اين فتنه كه گفتيم آن گروه * ايمن از فتنه بدند و از شكوه ايمن از شر اميران و وزير * در پناه نام احمد مستجير