جلال الدين الرومي

30

مثنوى معنوى ( فارسى )

نور هر دو چشم نتوان فرق كرد * چون كه در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آيد در مكان * هر يكى باشد به صورت غير آن فرق نتوان كرد نور هر يكى * چون به نورش روى آرى بىشكى گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى * صد نماند يك شود چون بفشرى در معانى قسمت و اعداد نيست * در معانى تجزيه و افراد نيست اتحاد يار با ياران خوش است * پاى معنى گير صورت سركش است [ راه رهايى از صورت‌پرستى ، گذر از منزل من و مايى است ] صورت سركش گدازان كن به رنج * تا ببينى زير او وحدت چو گنج ور تو نگذارى عنايتهاى او * خود گدازد اى دلم مولاى او [ تجلى لطفى خدا ] او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقه‌ى درويش را [ وحدت وجود به زبان تمثيل ] منبسط بوديم و يك جوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق [ نكته‌هاى دقيق را براى هر كس نتوان گفت ] شرح اين را گفتمى من از مرى * ليك ترسم تا نلغزد خاطرى [ تا قابليت پيدا نكرده‌اى به سوى نكته‌هاى دقيق مرو كه تباه شوى ] نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز پيش اين الماس بىاسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا [ اسرار الهى را به هر كس نتوان گفت ] زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كج خوانى نخواند بر خلاف [ ادامهء حكايت پادشاه جهود ] آمديم اندر تمامى داستان * وز وفادارى جمع راستان كز پس اين پيشوا برخاستند * بر مقامش نايبى مىخواستند منازعت امرا در وليعهدى [ كشتارهاى مذهبى آغاز مىشود ] يك اميرى ز آن اميران پيش رفت * پيش آن قوم وفا انديش رفت گفت اينك نايب آن مرد من * نايب عيسى منم اندر زمن اينك اين طومار برهان من است * كاين نيابت بعد از او آن من است آن امير ديگر آمد از كمين * دعوى او در خلافت بد همين از بغل او نيز طومارى نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود آن اميران دگر يك يك قطار * بر كشيده تيغهاى آب دار هر يكى را تيغ و طومارى به دست * درهم‌افتادند چون پيلان مست صد هزاران مرد ترسا كشته شد * تا ز سرهاى بريده پشته شد خون روان شد همچو سيل از چپ و راست * كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست