جلال الدين الرومي

29

مثنوى معنوى ( فارسى )

هر يكى را او يكى طومار داد * هر يكى ضد دگر بود المراد جملگى طومارها بد مختلف * چون حروف آن جمله از يا تا الف حكم اين طومار ضد حكم آن * پيش از اين كرديم اين ضد را بيان كشتن وزير خويشتن را در خلوت بعد از آن چل روز ديگر در ببست * خويش كشت و از وجود خود برست چون كه خلق از مرگ او آگاه شد * بر سر گورش قيامت‌گاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او * موكنان جامه دران در شور او كان عدد را هم خدا داند شمرد * از عرب وز ترك و از رومى و كرد خاك او كردند بر سرهاى خويش * درد او ديدند درمان جاى خويش آن خلايق بر سر گورش مهى * كرده خون را از دو چشم خود رهى طلب كردن امت عيسى عليه السلام از امرا كه ولى عهد از شما كدام است [ آغاز جنگ‌هاى مذهبى ] بعد ماهى خلق گفتند اى مهان * از اميران كيست بر جايش نشان تا به جاى او شناسيمش امام * دست و دامن را بدست او دهيم چون كه شد خورشيد و ما را كرد داغ * چاره نبود بر مقامش از چراغ چون كه شد از پيش ديده وصل يار * نايبى بايد از او مان يادگار چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب * بوى گل را از كه يابيم از گلاب [ انبيا ، نايب خداوند هستند ] چون خدا اندر نيايد در عيان * نايب حق‌اند اين پيغمبران [ وحدت ميان خدا و پيامبران ] نه غلط گفتم كه نايب با منوب * گر دو پندارى قبيح آيد نه خوب نه دو باشد تا تويى صورت پرست * پيش او يك گشت كز صورت برست [ وحدت پيامبران به زبان تمثيل ] چون به صورت بنگرى چشم تو دست * تو به نورش درنگر كز چشم رست