جلال الدين الرومي
97
مثنوى معنوى ( فارسى )
نصيحت كردن مرد مر زن را كه در فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال نگر و طعنه مزن بر فقر و فقيران به خيال و گمان بىنوايى خويشتن [ فقر عارفانه ] گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن [ مال دنيا وسيله است براى پوشاندن نقايص دنياداران ] مال و زر سر را بود همچون كلاه * كل بود او كز كله سازد پناه آن كه زلف جعد و رعنا باشدش * چون كلاهش رفت خوشتر آيدش [ اهل كمال ، از مال دنيا اعتبارى نمىگيرند ] مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنهش به كه پوشيده نظر [ تمثيل براى بيت پيشين ] وقت عرضه كردن آن برده فروش * بر كند از بنده جامهى عيب پوش ور بود عيبى برهنه كى كند * بل به جامه خدعهاى با وى كند گويد اين شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن او از تو رمد [ ظاهربينان ، عيب ثروتمندان و هنر فقيران را نمىبينند ] خواجه در عيب است غرقه تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيب پوش كز طمع عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را طمعها جامعى ور گدا گويد سخن چون زر كان * ره نيابد كالهى او در دكان [ حقيقت درويشى براى سطحىانديشان ، ناشناخته است ] كار درويشى وراى فهم تست * سوى درويشى بمنگر سست سست ز آن كه درويشان وراى ملك و مال * روزيى دارند ژرف از ذو الجلال حق تعالى عادل است و عادلان * كى كنند استمگرى بر بىدلان آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند آتشش سوزا كه دارد اين گمان * بر خداى خالق هر دو جهان فقر فخرى از گزاف است و مجاز * نى هزاران عز پنهان است و ناز از غضب بر من لقبها راندى * يارگير و مار گيرم خواندى [ اولياى حقيقى خدا گر چه در دنيا حشر و نشر مىكنند ولى بدان آلوده نمىشوند ] گر بگيرم بر كنم دندان مار * تاش از سر كوفتن نبود ضرار ز آن كه آن دندان عدوى جان اوست * من عدو را مىكنم زين علم دوست از طمع هرگز نخوانم من فسون * اين طمع را كردهام من سر نگون حاش لله طمع من از خلق نيست * از قناعت در دل من عالمى است [ پرهيز از ديدگاه نادرست به زبان تمثيل ] بر سر امرودبن بينى چنان * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان چون كه بر گردى و سر گشته شوى * خانه را گردنده بينى و آن توى