جلال الدين الرومي

98

مثنوى معنوى ( فارسى )

در بيان آن كه جنبيدن هر كسى از آن جا كه وى است هر كس را از چنبره‌ى وجود خود بيند ، تابه‌ى كبود آفتاب را كبود نمايد و سرخ سرخ نمايد چون تابه از رنگها بيرون آيد سپيد شود از همه تابه‌هاى ديگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد [ اغراض نفسانى ، بصيرت را زائل كند ] ديد احمد را ابو جهل و بگفت * زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت گفت احمد مر و را كه راستى * راست گفتى گر چه كار افزاستى ديد صديقش بگفت اى آفتاب * نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب گفت احمد راست گفتى اى عزيز * اى رهيده تو ز دنياى نه چيز حاضران گفتند اى صدر الورى * راست گو گفتى دو ضد گو را چرا [ هر كه خويشتن بيند در آب ] گفت من آيينه‌ام مصقول دست * ترك و هندو در من آن بيند كه هست اى زن ار طماع مىبينى مرا * زين تحرى زنانه برتر آ اين طمع را ماند و رحمت بود * كو طمع آن جا كه آن نعمت بود [ شكوه و حشمت فقر عارفانه ] امتحان كن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر غنا بينى دو تو صبر كن با فقر و بگذار اين ملال * ز آن كه در فقر است عز ذو الجلال سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر گل شكر اى دريغا مر ترا گنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى [ مستمع ، صاحب سخن را بر سر كار آورد ] اين سخن شير است در پستان جان * بىكشنده خوش نمىگردد روان مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود گوينده شد مستمع چون تازه آمد بىملال * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال [ گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش ] چون كه نامحرم در آيد از درم * پرده در پنهان شوند اهل حرم ور در آيد محرمى دور از گزند * بر گشايند آن ستيران روىبند هر چه را خوب و خوش و زيبا كنند * از براى ديده‌ى بينا كنند كى بود آواز چنگ و زير و بم * از براى گوش بىحس اصم مشك را بىهوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد او پى اخشم نكرد حق زمين و آسمان بر ساخته ست * در ميان بس نار و نور افراخته ست اين زمين را از براى خاكيان * آسمان را مسكن افلاكيان مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مكان پيدا بود [ ادامهء حكايت اعرابى و همسرش ] اى ستيره هيچ تو برخاستى * خويشتن را بهر كور آراستى