جلال الدين الرومي
96
مثنوى معنوى ( فارسى )
ترهات از دعوى و دعوت مگو * رو سخن از كبر وز نخوت مگو چند حرف طمطراق و كار و بار * كار و حال خود ببين و شرم دار كبر زشت و از گدايان زشتتر * روز سرد و برف و آن گه جامه تر چند دعوى و دم و باد و بروت * اى ترا خانه چو بيت العنكبوت از قناعت كى تو جان افروختى * از قناعتها تو نام آموختى گفت پيغمبر قناعت چيست گنج * گنج را تو وا نمىدانى ز رنج اين قناعت نيست جز گنج روان * تو مزن لاف اى غم و رنج روان تو مخوانم جفت ، كمتر زن بغل * جفت انصافم نيم جفت دغل چون قدم با مير و با بگ مىزنى * چون ملخ را در هوا رگ مىزنى با سگان زين استخوان در چالشى * چون نى اشكم تهى در نالشى سوى من منگر به خوارى سست سست * تا نگويم آن چه در رگهاى تست عقل خود را از من افزون ديدهاى * مر من كم عقل را چون ديدهاى همچو گرگ غافل اندر ما مجه * اى ز ننگ عقل تو بىعقل به چون كه عقل تو عقيلهى مردم است * آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است خصم ظلم و مكر تو اللَّه باد * فضل و عقل تو ز ما كوتاه باد [ نقد مسندنشينان رياكار و مريدپرور ] هم تو مارى هم فسونگر اى عجب * مارگير و مارى اى ننگ عرب زاغ اگر زشتى خود بشناختى * همچو برف از درد و غم بگداختى مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون بر او گر نبودى دام او افسون مار * كى فسون مار را گشتى شكار مرد افسونگر ز حرص كسب و كار * در نيابد آن زمان افسون مار مار گويد اى فسونگر هين و هين * آن خود ديدى فسون من ببين تو به نام حق فريبى مر مرا * تا كنى رسواى شور و شر مرا نام حقم بست نه آن راى تو * نام حق را دام كردى واى تو نام حق بستاند از تو داد من * من به نام حق سپردم جان و تن يا به زخم من رگ جانت برد * يا كه همچون من به زندانت برد زن از اين گونه خشن گفتارها * خواند بر شوى جوان طومارها