سعدى
81
بوستان ( فارسى )
هميرفت و مىپخت سوداى خام * خيالش فرو برده دندان بكام ز ميدانش خالى نبودى چو ميل * همه وقت پهلوى اسبش چو پيل 1710 دلش خون شد و راز در دل بماند * ولى پايش از گريه در گل بماند رقيبان خبر يافتندش ز درد * دگرباره گفتندش اينجا مگرد دمى رفت و ياد آمدش روى دوست * دگر خيمه زد بر سر كوى دوست غلامى شكستش سر و دست و پاى * كه بارى نگفتيمت ايدر مپاى « 1 » دگر رفت و صبر و قرارش نبود « 2 » * شكيبايى از روى يارش نبود « 2 » 1715 مگسوارش از پيش شكر بجور * براندندى و بازگشتى بفور كسى گفتش اى شوخ ديوانه « 3 » رنگ * عجب صبر دارى تو بر چوب و سنگ بگفت اين جفا بر من از دست اوست * نه شرطيست ناليدن از دست دوست ؟ من اينك دم دوستى ميزنم * گر او « 4 » دوست دارد وگر دشمنم ز من صبر بىاو توقع مدار * كه با او هم امكان ندارد قرار 1720 نه نيروى صبرم نه جاى ستيز * نه امكان بودن نه پاى گريز مگو زين در بارگه سر بتاب * وگر سر چو ميخم نهد در طناب نه پروانه جان داده در پاى دوست * به از زنده در كنج تاريك اوست ؟ بگفت ار خورى زخم چوگان اوى ؟ * بگفتا به پايش در افتم چو گوى بگفتا سرت گر ببرد بتيغ ؟ * بگفت اينقدر نبود از وى دريغ 1725 مرا خود ز سر نيست چندان خبر * كه تاجست « 5 » بر تاركم يا تبر مكن با من ناشكيبا عتيب * كه در عشق صورت نبندد شكيب چو يعقوبم ار ديده گردد سپيد * نبرّم ز ديدار يوسف اميد يكى را كه سرخوش بود با « 6 » يكى * نيازارد از وى بهر اندكى ركابش ببوسيد روزى جوان * برآشفت و برتافت از وى عنان 1730 بخنديد و گفتا عنان بر مپيچ * كه سلطان عنان « 7 » بر نپيچد ز هيچ مرا با وجود تو هستى نماند * به ياد توام خودپرستى نماند گرم جرم بينى مكن عيب من * تويى سر برآورده از جيب من بدان زهره دستت زدم در ركاب * كه خود را نياوردم اندر حساب
--> ( 1 ) . مياى . ( 2 ) . نماند . ( 3 ) . شوريده . ( 4 ) . گرم . ( 5 ) . تيغست . ( 6 ) . معشوق باشد . ( 7 ) . سلطان ما .