سعدى

82

بوستان ( فارسى )

كشيدم قلم بر سر نام خويش * نهادم قدم بر سر كام خويش 1735 مرا خود كشد تير آن چشم مست * چه حاجت كه آرى بشمشير دست ؟ تو آتش به نى در زن و درگذر * كه نه خشك در بيشه ماند نه تر شنيدم كه بر لحن خنياگرى * برقص اندر آمد پرىپيكرى ز دلهاى شوريده پيرامنش * گرفت آتش شمع در دامنش پراكنده‌خاطر شد و خشمناك * يكى گفتش از دوستداران چه باك ؟ 1740 ترا آتش اى دوست « 1 » دامن بسوخت * مرا خود به يك‌بار خرمن « 2 » بسوخت اگر يارى از خويشتن دم مزن * كه شركست با يار و با خويشتن « 3 » چنين دارم از پير داننده ياد * كه شوريده‌اى سر بصحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت * پسر را ملامت بكردند و گفت از آنگه كه يارم كس خويش خواند * دگر با كسم آشنايى نماند 1745 بحقش كه تا حق جمالم نمود * دگر هرچه ديدم خيالم نمود نشد گم كه روى از خلايق بتافت * كه گمكردهء خويش را بازيافت پراكندگانند زير فلك * كه هم دد توان خواندشان هم ملك ز ياد ملك چون ملك نارمند * شب و روز چون دد ز مردم رمند قوى بازوانند كوتاه‌دست * خردمند شيدا و هشيار مست 1750 گه آسوده در گوشه‌اى خرقه‌دوز * گه آشفته در مجلسى خرقه « 4 » سوز نه « 5 » سوداى خودشان نه پرواى كس * نه در كنج توحيدشان جاى كس پريشيده « 6 » عقل و پراكنده هوش * ز قول نصيحتگر آكنده گوش به دريا نخواهد شدن بط غريق * سمندر چه داند عذاب حريق تهيدست مردان پرحوصله * بيابان‌نوردان پى قافله 1755 عزيزان پوشيده از چشم خلق * نه زنارداران پوشيده دلق ندارند چشم از خلايق پسند * كه ايشان پسنديدهء حق بسند پر از ميوه و سايه ور چون رزند * نه چون ما سيه‌كار و ازرق رزند

--> ( 1 ) . يار . ( 2 ) . بيكبارگى تن . ( 3 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى : كسانى كه آشفته دلبرند * برى از غم خويش و از ديگرند ( 4 ) . حلقه . ( 5 ) . ز . ( 6 ) . پريشنده .