سعدى
80
بوستان ( فارسى )
دگر با كست بر نيايد نفس * كه با او نماند دگر جاى كس تو گويى به چشم اندرش « 1 » منزلست * وگر ديده « 2 » برهم نهى در دلست 1690 نه انديشه از كس كه رسوا شوى * نه قوت كه يكدم شكيبا شوى گرت جان بخواهد بلب « 3 » بر نهى * ورت تيغ بر سر نهد سر نهى چو عشقى كه بنياد آن بر هواست * چنين فتنهانگيز و فرمانرواست عجب دارى از سالكان طريق * كه باشند در بحر معنى غريق « 4 » بسوداى جانان ز جان مشتعل * بذكر حبيب از جهان مشتغل 1695 به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ساقى كه مىريخته نشايد بدارو دوا كردشان * كه كس مطلع نيست بر دردشان الست از ازل همچنانشان به گوش * بفرياد قالوا بلى در خروش گروهى عملدار عزلتنشين * قدمهاى خاكى ، دم آتشين به يك نعره كوهى ز جا بركنند * به يك ناله شهرى بهم بركنند « 5 » 1700 چو بادند پنهان و چالاكپوى * چو سنگند خاموش و تسبيحگوى سحرها « 6 » بگريند چندانكه آب * فرو شويد از ديدهشان كحل خواب فرس كشته از بس كه شب راندهاند * سحرگه خروشان كه وا ماندهاند شب و روز در بحر سودا و سوز * ندانند ز آشفتگى شب ز روز « 7 » چنان فتنه بر حسن صورت نگار * كه با حسن صورت ندارند كار 1705 ندادند صاحبدلان دل به پوست * وگر ابلهى داد بيمغز كوست مى صرف وحدت كسى نوش كرد * كه دنيا و عقبى فراموش كرد حكايت شنيدم كه وقتى گدازادهاى * نظر داشت با پادشازادهاى
--> ( 1 ) . اندرت . ( 2 ) . چشم . ( 3 ) . به كف . ( 4 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى افزودهاند : خود از نالهء عشق باشند مست * ز كونين بر ياد او شسته دست ( 5 ) . زنند . ( 6 ) . سحرگه . ( 7 ) . در بعضى از نسخهها چاپي : وگر صورت خوب را بنگرند * در آن سرّ صنع خدا بنگرند