سعدى

77

بوستان ( فارسى )

حكايت شنيدم كه مردى غم خانه خورد * كه زنبور بر سقف او لانه كرد زنش گفت از اينان چه خواهى مكن * كه مسكين پريشان شوند از وطن بشد مرد نادان « 1 » پس كار خويش * گرفتند يك روز زن را بنيش زن بيخرد بر در و بام و كوى * هميكرد فرياد و ميگفت شوى 1650 مكن روى بر مردم اى زن ، ترش * تو گفتى كه زنبور مسكين مكش كسى با بدان نيكويى چون كند * بدان را تحمل بدافزون كند چو اندر سرى بينى آزار خلق * بشمشير تيزش بيازار حلق سگ آخر كه باشد كه خوانش « 2 » نهند ؟ * بفرماى تا استخوانش دهند چه نيكو زده است اين مثل پير ده * ستور لگدزن گرانبار به 1655 اگر نيكمردى نمايد عسس * نيارد بشب خفتن از دزد كس نى نيزه در حلقهء كارزار * بقيمت‌تر از نيشكر صد هزار نه هركس سزاوار باشد بمال * يكى مال خواهد « 3 » يكى گوشمال چو گربه‌نوازى كبوتر برد * چو فربه كنى گرگ ، يوسف درد بنايى كه محكم ندارد اساس * بلندش مكن ور كنى زو هراس * * * 1660 چه خوش گفت بهرام صحرانشين * چو يكران توسن زدش بر زمين دگر اسبى از گله بايد گرفت * كه گر سر كشد باز شايد گرفت ببند اى پسر دجله در « 4 » آب كاست * كه سودى ندارد چو سيلاب خاست چو گرگ خبيث آمدت « 5 » در كمند * بكش ، ورنه دل بر كن از گوسفند از ابليس هرگز نيايد سجود * نه از بدگهر نيكويى در وجود 1665 بدانديش را جاه و فرصت مده * عدو در چه و ديو در شيشه به مگو شايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد بكوب

--> ( 1 ) . دانا . ( 2 ) . بريان . ( 3 ) . بايد . ( 4 ) . چون . ( 5 ) . آيدت .