سعدى
66
بوستان ( فارسى )
نه بيگانه تيمار خوردش « 1 » نه دوست * چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست 1405 چو صبرش نماند از ضعيفى و هوش * ز ديوار محرابش « 2 » آمد به گوش برو شير درنده باش اى دغل * مينداز « 3 » خود را چو روباه شل چنان سعى كن كز تو ماند چو شير * چه باشى چو رو به بوامانده سير چو شير آنكه را گردنى فربهست * گر افتد چو رو به سگ از وى بهست « 4 » بچنگ آر و با ديگران نوش كن * نه بر فضلهء ديگران گوش كن 1410 بخور تا توانى ببازوى خويش * كه سعيت بود در ترازوى خويش چو مردان ببر رنج و راحت رسان * مخنث خورد دسترنج كسان بگير اى جوان دست درويش پير * نه خود را بيفكن كه دستم بگير خدا را بر آن بنده بخشايشست * كه خلق از وجودش در آسايشست كرم ورزد آن سر كه مغزى دروست * كه دون همتانند بىمغز و پوست 1415 كسى نيك بيند بهر دو سراى * كه نيكى رساند بخلق خداى حكايت شنيدم كه مرديست پاكيزهبوم * شناسا و رهرو در اقصاى روم من و چند سياح « 5 » صحرانورد * برفتيم قاصد بديدار مرد سر و چشم هريك ببوسيد و دست * بتمكين و عزت نشاند و نشست « 6 » زرش ديدم و زرع و شاگرد و رخت * ولى بيمروت چو بىبر درخت 1420 بلطف و سخن « 7 » گرمرو مرد بود * ولى ديكدانش « 8 » عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و « 9 » هجوع * ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع سحرگه ميان بست و در باز كرد * همان لطف و پرسيدن « 10 » آغاز كرد يكى بد كه شيرين و خوشطبع بود * كه با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا بتصحيف ده * كه درويش را توشه از بوسه به
--> ( 1 ) . كردش . ( 2 ) . ز ديوارش آوازى . ( 3 ) . مپندار . ( 4 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست . ( 5 ) . سالوك . ( 6 ) . در بعضى نسخهها : ولى بىمروت چو شاخ كبست . ( 7 ) . در بعضى از نسخ معتبر بجاى « سخن » كلمهايست كه « لين » يا « ليق » ميتوان خواند . ( 8 ) . ديگ جودش . ( 9 ) . قرار از . ( 10 ) . دوشينه . بوسيدن .