سعدى

149

بوستان ( فارسى )

يكى « 1 » صوفيان بين كه مىخورده‌اند * مرقع بسيكى « 2 » گرو كرده‌اند اشارت‌كنان اين و آن را بدست * كه آن سر گرانست و آن نيم مست به گردن بر از جور دشمن حسام * به از شنعت شهر « 3 » و جوش عوام 3075 بلا ديد و « 4 » روزى بمحنت گذاشت * بناكام بردش بجايى كه داشت شب از شرمسارى و فكرت نخفت * بخنديد طائى دگر روز و گفت « 5 » مريز آبروى برادر بكوى * كه دهرت نريزد « 6 » به شهر آبروى بد اندر حق مردم نيك و بد * مگوى اى جوانمرد صاحب خرد كه بد مرد را خصم خود ميكنى * وگر نيكمردست بد ميكنى « 7 » 3080 ترا هركه گويد فلان‌كس بدست * چنان دان كه در پوستين خودست كه فعل فلان را ببايد بيان * وزين فعل بد مىبرآيد عيان « 8 » ببد گفتن خلق چون دم زدى * اگر راست گويى « 9 » سخن هم ، بدى زبان كرد شخصى بغيبت دراز * به دو گفت داننده‌اى سرفراز كه ياد كسان پيش من بد مكن * مرا بدگمان در حق خود مكن 3085 گرفتم ز تمكين او كم ببود * نخواهد بجاه تو اندر فزود كسى گفت و پنداشتم طيبتست * كه دزدى بسامانتر از غيبتست به دو گفتم اى يار آشفته هوش * شگفت آمد اين داستانم به گوش بناراستى در چه بينى بهى * كه در غيبتش مرتبت مىنهى ؟ بلى گفت دزدان تهوّر كنند * ببازوى مردى شكم پر كنند 3090 نه غيبت كن آن ناسزاوار مرد * كه ديوان سيه كرد و چيزى نخورد

--> ( 1 ) . تو اين . ( 2 ) . به جامى . ( 3 ) . خلق . ( 4 ) . خورد و . ( 5 ) . شب از فكرت و نامرادى نخفت * دگر روز پيرش بتعليم گفت ( 6 ) . بريزد . ( 7 ) . در بعضى از نسخ از اينجا تا اول حكايت ( مرا در نظاميه ) نيست مگر اين دو بيت : گرفتم كه دزدان تهور كنند * ببازوى مردى شكم پر كنند ز غيبت چه ميخواهد آن ساده‌مرد ؟ * كه ديوان سيه كرد و چيزى نخورد ( 8 ) . در يك نسخه چنين است : كه فعل فلان را نبايد بيان * كزين گفت او مىبرآيد فغان ( 9 ) . گفتى .