سعدى

150

بوستان ( فارسى )

حكايت مرا در نظاميه ادرار بود * شب و روز تلقين و تكرار بود مر استاد را گفتم اى پرخرد * فلان يار بر من حسد مىبرد چو من داد معنى دهم در حديث * برآيد بهم اندرون خبيث « 1 » شنيد اين سخن پيشواى ادب * بتندى برآشفت و گفت اى عجب 3095 حسودى پسندت نيامد ز دوست * چه معلوم كردت « 2 » كه غيبت نكوست ؟ گر او راه دوزخ گرفت از خسى * ازين راه ديگر تو در وى رسى حكايت كسى گفت حجاج خونخواره‌ايست * دلش همچو سنگ سيه‌پاره‌ايست نترسد همى ز آه و فرياد خلق * خدايا تو بستان ازو داد خلق جهان‌ديده پير ديرينه‌زاد * جوان را يكى پند پيرانه داد 3100 كز او داد مظلوم مسكين او * بخواهند و از ديگران كين او تو دست از وى و روزگارش بدار * كه خود زيردستش كند روزگار نه بيداد ازو بهره‌مند آمدم * نه نيز از تو غيبت پسند آمدم بدوزخ برد مذبرى را گناه * كه پيمانه پر كرد و ديوان سياه دگر كس بغيبت پيش ميدود * مبادا كه تنها بدوزخ رود حكايت 3105 شنيدم كه از پارسايان يكى * بطيبت بخنديد با « 3 » كودكى

--> ( 1 ) . اين بيت در بيشتر نسخه‌ها نيست . ( 2 ) . ندانم كه گفتت . ( 3 ) . بر .