سعدى

148

بوستان ( فارسى )

همى كرد فرياد و دامن بچنگ * مرا مانده سر در گريبان ز ننگ « 1 » فرو گفت عقلم به گوش ضمير * كه از جامه بيرون روم همچو سير « 2 » 3055 برهنه دوان رفتم از پيش زن * كه در دست او جامه بهتر كه من پس از مدتى كرد بر من گذار * كه ميدانيم ؟ گفتمش زينهار كه من توبه كردم بدست تو بر * كه گرد فضولى نگردم دگر كسى را نيايد چنين كار پيش * كه عاقل نشيند پس كار خويش از آن شنعت اين پند برداشتم * دگر ديده ناديده انگاشتم 3060 زبان دركش ار عقل دارى و هوش * چو سعدى سخن‌گوى ورنه خموش حكايت يكى پيش داود طايى نشست * كه ديدم فلان صوفى افتاده مست قى آلوده دستار و پيراهنش * گروهى سگان « 3 » حلقه پيرامنش چو فرخنده‌خوى اين حكايت شنيد * ز گوينده ، ابرو بهم در كشيد « 4 » زمانى برآشفت و گفت اى رفيق * به كار آيد امروز يار شفيق 3065 برو زان مقام شنيعش بيار * كه در شرع نهيست و در خرقه عار بپشتش در آور كه مردان « 5 » مست * عنان طريقت « 6 » ندارد بدست نيوشنده شد زين سخن تنگدل * بفكرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره كه فرمان نگيرد به گوش * نه يارا كه مست اندر آرد بدوش زمانى بپيچيد و درمان نديد * ره سر كشيدن ز فرمان نديد 3070 ميان بست و بىاختيارش بدوش * درآورد و شهرى « 7 » برو عام جوش يكى طعنه ميزد كه درويش بين * زهى پارسايان پاكيزه دين « 8 »

--> ( 1 ) . گريبان ننگ . ( 2 ) . در بعضى از نسخه‌ها : برون رفتم از جامه دردم چو سير * كه ترسيدم از جور برنا و پير ( 3 ) . در يك نسخه : زنان . ( 4 ) . چو پير از جوان اين حكايت شنيد * بآزار ازو روى درهم كشيد ( 5 ) . بياور چو مردان كه مردان . ( 6 ) . سلامت . تمالك . ( 7 ) . خلقى . ( 8 ) . زهى . پارسايى و تقوى و دين .