سعدى
147
بوستان ( فارسى )
كسى خوشتر از خويشتندار نيست * كه با خوب و زشت كسش كار نيست 3035 تو را ديده در سر نهادند و گوش * دهان جاى گفتار و دل جاى هوش مگر باز دانى نشيب از فراز * نگويى كه اين كوتهست آن دراز حكايت چنين گفت پيرى پسنديده هوش * خوش آيد سخنهاى پيران به گوش [ 1 ] كه در هند رفتم بكنجى فراز * چه ديدم ؟ چو يلدا سياهى دراز در آغوش وى دخترى چون قمر * فرو برده دندان بلبهاش در چنان تنگش آورده اندر كنار * كه پندارى الليل يغشى النهار مرا امر معروف دامن گرفت * فضول آتشى گشت و در من گرفت طلب كردم از پيش و پس چوب و سنگ * كه اى ناخدا ترس بىنام و ننگ بتشنيع و دشنام و آشوب و زجر * سپيد از سيه فرق كردم چو فجر 3045 شد آن ابر ناخوش ز بالاى باغ * پديد آمد آن بيضه از زير زاغ ز لاحولم آن ديوهيكل بجست * پرى پيكر اندر من آويخت دست كه اى زرق سجادهء دلقپوش * سيهكار دنياخر دينفروش مرا روزها « 2 » دل ز كف رفته بود * بر اين شخص و جان بر وى آشفته بود كنون پخته شد لقمهء خام من * كه گرمش بدر كردى از كام من 3050 تظلّم برآورد و فرياد خواند * كه شفقت برافتاد و رحمت نماند نماند از جوانان كسى دستگير * كه بستاندم داد ازين مرد پير كه شرمش نيايد ز پيرى همى * زدن دست در ستر نامحرمى
--> ( 1 ) . در بعضى از نسخ حكايت چنين آغاز مىشود : اگر گوش دارد خداوند هوش * سخنهاى پيران خوش آيد به گوش سفر كرده بودم ز بيت الحرام * در ايام ناصر بدار السّلام شبى رفته بودم بكنجى فراز * بچشمم درآمد سياهى دراز تو گفتى كه عفريت بلقيس بود * بزشتى نمودار ابليس بود در آغوش وى دخترى چون قمر * فرو برده دندان بلبهاش در ( 2 ) . سال . عمر .