سعدى

144

بوستان ( فارسى )

تو پيدا مكن راز دل بر كسى * كه او خود بگويد بر هركسى جواهر بگنجينه‌داران سپار * ولى راز را خويشتن پاس « 1 » دار 2975 سخن تا نگويى برو دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست سخن ديو بندست « 2 » در چاه دل * به بالاى كام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره ديو * ولى باز نتوان گرفتن بريو تو دانى كه چون ديو « 3 » رفت از قفس * نيايد بلا حول كس بازپس يكى طفل بردارد « 4 » از رخش بند * نيايد به صد رستم اندر كمند 2980 مگو آنكه گر برملا اوفتد * وجودى از آن در بلا اوفتد بدهقان نادان چه خوش گفت « 5 » زن * بدانش سخن‌گوى يا دم مزن مگوى آنچه طاقت ندارى شنود * كه جو كشته ، گندم نخواهى درود « 6 » چه نيكو ز دست اين مثل برهمن * بود حرمت هركس از خويشتن نبايد كه بسيار بازى كنى * كه مر قيمت خويش را بشكنى 2985 چو دشنام گويى دعا نشنوى * بجز كشتهء خويشتن ندروى مگوى و منه تا توانى قدم * از اندازه بيرون و ز اندازه كم اگر تند باشى بيكبار و تيز * جهان از تو گيرند راه گريز نه كوتاه‌دستى و بيچارگى * نه زجر و تطاول بيكبارگى حكايت يكى خوب‌خلق و خلق پوش بود * كه در مصر يك چند خاموش بود 2990 خردمند مردم ز نزديك و دور * بگردش چو پروانه جويان نور « 7 » تفكر شبى با دل خويش كرد * كه پوشيده زير زبانست مرد اگر همچنين سر به خود در برم * چه دانند مردم كه دانشورم ؟ سخن گفت و دشمن بدانست و دوست * كه در مصر نادانتر از وى هموست

--> ( 1 ) . راز پا خويشتن گوش . ( 2 ) . بنديست . ( 3 ) . مرغ . ( 4 ) . برگيرد . ( 5 ) . چنين گفت . ( 6 ) . از اينجا تا اول حكايت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 7 ) . در بعضى نسخه‌ها بجاى نور نفور نوشته شده و ممكن است در اصل هور بوده .