سعدى

145

بوستان ( فارسى )

حضورش پريشان شد و كار زشت * سفر كرد و بر طاق مسجد نبشت 2995 در آيينه گر خويشتن ديدمى * به بىدانشى پرده ندريدمى چنين زشت از آن « 1 » پرده برداشتم * كه خود را نكوروى پنداشتم كم‌آواز را باشد آوازه تيز * چو گفتى و رونق نماندت گريز ترا خامشى اى خداوند هوش * وقارست و ، نااهل را پرده‌پوش اگر عالمى هيبت خود مبر * وگر جاهلى پردهء خود مدر 3000 ضمير دل خويش منماى زود * كه هرگه كه خواهى توانى نمود و ليكن چو پيدا شود راز مرد * بكوشش نشايد نهان باز كرد قلم سرّ سلطان چه نيكو نهفت * كه تا كارد بر سر نبودش نگفت بهايم خموشند ، گويا بشر * زبان‌بسته بهتر كه گويا بشر « 2 » چو مردم سخن گفت بايد به هوش * و گرنه شدن چون بهايم خموش 3005 بنطقست و عقل آدميزاده فاش * چو طوطى سخنگوى نادان مباش بنطق آدمى بهترست از دواب * دواب از تو به گر نگويى صواب حكايت يكى ناسزا گفت در وقت جنگ * گريبان دريدند وى را بچنگ قفا خورده « 3 » عريان و گريان نشست * جهان‌ديده‌اى گفتش اى خودپرست چو غنچه گرت بسته بودى دهن * دريده نديدى « 4 » چو گل پيرهن 3010 سراسيمه گويد سخن بر گزاف * چو طنبور بىمغز بسيار لاف نبينى كه آتش زبانست و بس ؟ * بآبى توان كشتنش در نفس اگر « 5 » هست مرد از هنر بهره‌ور * هنر خود بگويد نه صاحب هنر اگر مشك خالص ندارى مگوى * ورت هست خود فاش گردد ببوى بسوگند گفتن كه زر مغربيست * چه حاجت ؟ محك خود بگويد كه چيست 3015 بگويند از اين حرف‌گيران هزار * كه سعدى نه اهلست و آميزگار « 6 »

--> ( 1 ) . چنين روى ازين . ( 2 ) . پراكنده گوى از بهايم بتر . ( 3 ) . خورد و . ( 4 ) . نبودى . ( 5 ) . كه گر . ( 6 ) . اين بيت و بيت بعد در بعضى از نسخه‌ها نيست .