سعدى

135

بوستان ( فارسى )

دگر روى بر خاك ماليد و خاست * چو ديدش به خدمت دوتا گشت و راست يكى مشكلت مىبپرسم بگوى * پسر گفتش اى بابك نامجوى 2805 چرا كردى امروز ازين سو نماز ؟ * نگفتى كه قبله است سوى حجاز كه هر ساعتش قبلهء ديگرست * مبر طاعت نفس شهوت‌پرست كه هركس كه فرمان نبردش برست * مبر اى برادر بفرمانش دست سر پرطمع برنيايد ز دوش * قناعت سر افرازد اى مرد هوش براى دو جو دامنى در بريخت * طمع آبروى توقّر بريخت 2810 چرا ريزى از بهر برف آبروى ؟ * چو سيراب خواهى شدن ز آب جوى و گرنه ضرورت بدرها شوى * مگر از تنعم شكيبا شوى چه مىبايدت ز « 1 » آستين دراز ؟ * برو خواجه كوتاه كن دست آز نبايد بكس عبد و خادم نبشت * كسى را كه درج طمع درنوشت بران از خودش تا نراند كست * توقع براند ز هر مجلست حكايت 2815 يكى را تب آمد ز صاحبدلان * كسى گفت شكّر بخواه از فلان بگفت اى پسر تلخى مردنم * به از جور روى ترش بردنم شكر عاقل از دست آن كس نخورد * كه روى تكبر برو سركه كرد مرو در پى هرچه دل خواهدت * كه تمكين تن نور جان كاهدت كند مرد را نفس اماره خوار * اگر هوشمندى عزيزش مدار 2820 اگر هرچه باشد مرادت خورى * ز دوران بسى نامرادى برى « 2 » تنور شكم دمبدم تافتن * مصيبت بود روز نايافتن بتنگى بريزاندت روى رنگ * چو وقت فراخى كنى معده تنگ كشد مرد پرخواره بار شكم * وگر درنيابد كشد بار غم شكم بنده بسيار بينى خجل * شكم پيش من تنگ بهتر كه دل

--> ( 1 ) . چو ميخواهى از . ( 2 ) . وگر هرچه خواهد مرادش خرى * ز دونان بسى جور و خوارى برى