سعدى

136

بوستان ( فارسى )

حكايت 2825 چه آوردم از بصره دانى عجب * حديثى كه شيرين‌ترست از رطب تنى چند در خرقهء راستان * گذشتيم بر طرف خرماستان يكى در ميان معده انبار بود * ز پرخوارى خويش بس خوار بود « 1 » ميان بست مسكين و شد بر درخت * وز آنجا به گردن درافتاد سخت نه هربار خرما توان خورد و برد * لت انبان بد عاقبت خورد و مرد 2830 رئيس ده آمد كه اين را كه كشت ؟ * بگفتم مزن بانگ بر ما درشت شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ * بود تنگدل رودگانى فراخ شكم بند دستست و زنجير پاى * شكم بنده نادر پرستد خداى سراسر شكم شد ملخ لاجرم * به پايش كشد مور كوچك شكم برو اندرونى بدست آر پاك * شكم‌پر نخواهد شد الا به خاك حكايت 2835 شكم صوفيى را زبون كرد و فرج * دو دينار بر هر دوان كرد خرج يكى گفتش از دوستان در نهفت * چه كردى بدين هر دو دينار ؟ گفت بدينارى از پشت راندم نشاط * بديگر ، شكم را كشيدم سماط فرومايگى كردم و ابلهى * كه اين همچنان پر نشد وان تهى غذا گر لطيفست و گر سرسرى * چو ديرت بدست اوفتد خوش خورى 2840 سر آنگه ببالين نهد هوشمند * كه خوابش بقهر آورد در كمند مجال سخن تا نيابى مگوى * چو ميدان نبينى نگه دار گوى وز اندازه بيرون مرو پيش زن * نه ديوانه‌اى تيغ بر خود مزن

--> ( 1 ) . ازين تنگ‌چشمى شكم خوار بود .