سعدى
134
بوستان ( فارسى )
به اندازه خور زاد اگر مردمى * چنين پر شكم ، آدمى يا خمى ؟ 2785 درون جاى قوتست و ذكر و نفس * تو پندارى از بهر نانست و بس كجا ذكر گنجد در انبان آز * به سختى نفس مىكند پا دراز ندارند تنپروران آگهى * كه پر معده باشد ز حكمت تهى دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ * تهى بهتر اين روده پيچپيچ چو دوزخ كه سيرش كنند ازو قيد * دگر بانگ دارد كه هل من مزيد 2790 همى ميردت عيسى از لاغرى * تو در بند آنى كه خر پرورى بدين اى فرومايه دنيا مخر * تو خر را « 1 » بانجيل عيسى مخر مگر مىنبينى كه دد را و دام « 2 » * نينداخت جز حرص خوردن بدام پلنگى كه گردن كشد بر وحوش * بدام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آنكه نان و پنيرش خورى * بدامش در افتى و تيرش خورى حكايت 2795 مرا حاجيى شانهء عاج داد * كه رحمت بر اخلاق حجاج باد شنيدم كه بارى سگم خوانده بود * كه از من بنوعى دلش مانده بود بينداختم شانه كاين استخوان * نمىبايدم ديگرم سگ مخوان مپندار چون سركهء خود خورم * كه جور خداوند حلوا برم قناعت كن اى نفس بر اندكى * كه سلطان و درويش بينى يكى 2800 چرا پيش خسرو به خواهش روى * چو يكسو نهادى طمع خسروى وگر خودپرستى شكم طبله كن * در خانهء اين و آن قبله كن حكايت يكى پر « 3 » طمع پيش خوارزمشاه * شنيدم كه شد بامدادى پگاه
--> ( 1 ) . چو خر را . جو خر . ( 2 ) . مدام . ( 3 ) . با .