سعدى

133

بوستان ( فارسى )

باب ششم در قناعت خدا را ندانست و طاعت نكرد * كه بر بخت و روزى قناعت نكرد قناعت توانگر كند مرد را * خبر كن « 1 » حريص جهانگرد را سكونى بدست آور اى بىثبات * كه بر سنگ گردان نرويد نبات مپرور تن از مرد راى و هشى * كه او را چو مىپرورى ميكشى 2770 خردمند مردم هنرپرورند * كه تن‌پروران از هنر لاغرند كسى سيرت آدمى گوش كرد * كه اول سگ نفس خاموش كرد خور و خواب تنها طريق ددست * برين بودن آيين نابخردست خنك نيكبختى كه در گوشه‌اى * بدست آرد از معرفت توشه‌اى بر آنان كه شد سر حق آشكار * نكردند باطل برو اختيار 2775 و ليكن چو ظلمت نداند ز نور * چه ديدار ديوش چه رخسار حور تو خود را از آن در چه انداختى * كه چه را ز ره باز نشناختى بر اوج فلك چون پرد جرّه باز * كه در شهپرش بسته‌اى سنگ آز ؟ گرش دامن از چنگ شهوت رها * كنى ، رفت تا سدرة المنتهى به كم كردن از عادت خويش خورد * توان خويشتن را ملك خوى كرد 2780 كجا سير « 2 » وحشى رسد در ملك * نشايد پريد از ثرى بر فلك « 3 » نخست آدمى سيرتى پيشه كن * پس آنگه ملك‌خويى انديشه كن تو بر كرّهء توسنى بر كمر * نگر تا نپيچد ز حكم تو سر كه گر پالهنگ از كفت درگسيخت * تن خويشتن كشت و خون تو ريخت

--> ( 1 ) . ده . ( 2 ) . نسخه چاپى : شير . ( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست .