سعدى

127

بوستان ( فارسى )

2660 بسا چاره دانا به سختى بمرد * كه بيچاره گوى سلامت ببرد « 1 » حكايت فرو كوفت پيرى پسر را به چوب * بگفت اى پدر بيگناهم مكوب توان بر تو از جور مردم « 2 » گريست * ولى چون تو جورم كنى چاره چيست ؟ بداور خروش اى « 3 » خداوند هوش * نه از دست داور برآور خروش حكايت بلنداخترى « 4 » نام او بختيار * قوى دستگه بود و سرمايه‌دار 2665 بكوى گدايان درش ، خانه بود * زرش همچو گندم بپيمانه بود هم او را در آن بقعه زر بود و مال * دگر تنگدستان برگشته حال چو درويش بيند توانگر بناز * دلش بيش سوزد بداغ نياز زنى جنگ پيوست با شوى خويش * شبانگه چو رفتش تهيدست پيش كه كس چون تو بدبخت و درويش « 5 » نيست * چو زنبور سرسخت بجز « 6 » نيش نيست 2670 بياموز مردى ز همسايگان * كه آخر نيم قحبهء رايگان كسان را زر و سيم و ملكست و رخت * چرا همچو ايشان نه‌اى نيكبخت ؟ برآورد صافى دل صوف‌پوش * چو طبل از تهيگاه حالى « 7 » خروش كه من دست قدرت ندارم به هيچ * بسر پنجه دست قضا بر مپيچ نكردند در دست من اختيار * كه مر « 8 » خويشتن را كنم بختيار 2675 يكى پير درويش در خاك كيش * چه خوش گفت با همسر زشت خويش « 9 » چو دست قضا زشت‌رويت سرشت * مينداى گلگونه بر روى زشت كه حاصل كند نيكبختى به زور ؟ * بسرمه كه بينا كند چشم كور ؟

--> ( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 2 ) . هركس . ( 3 ) . خروشد . ( 4 ) . يكى در عجم . ( 5 ) . بدبخت درويش . ( 6 ) . جز اين . ( 7 ) . خالى . ( 8 ) . من . ( 9 ) . در بعضى نسخه‌ها اين بيت نيست .