سعدى

128

بوستان ( فارسى )

نيايد نكوكارى از بدرگان * محالست دوزندگى از سگان « 1 » همه فيلسوفان يونان و روم * ندانند كرد انگبين از زقوم 2680 ز وحشى نيايد كه مردم شود * بسعى اندر و تربيت گم شود توان پاك كردن ز زنگ آينه * و ليكن نيايد ز سنگ آينه بكوشش نرويد گل از شاخ بيد * نه زنگى بگرمابه گردد سپيد چه رد مىنگردد خدنگ قضا * سپر نيست مر بنده را جز رضا حكايت چنين گفت پيش زغن كركسى * كه نبود ز من دوربين‌تر كسى 2685 زغن گفت ازين در نشايد گذشت * بيا تا چه بينى بر اطراف دشت ؟ شنيدم كه مقدار يك‌روزه راه * بكرد از بلندى بپستى نگاه چنين گفت ديدم « 2 » گرت باورست * كه يك‌دانه گندم بهامون بر « 3 » ست زغن را نماند از تعجب شكيب * ز بالا نهادند سر در نشيب چو كركس بر دانه آمد فراز * گره شد برو پاىبندى « 4 » دراز 2690 ندانست از آن دانهء خوردنش * كه دهر افكند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف * نه هربار شاطر زند بر هدف زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود ؟ * چو بينايى دام خصمت نبود شنيدم كه ميگفت « 5 » گردن ببند * نباشد حذر با قدر سودمند اجل چون بخونش برآورد دست * قضا چشم باريك‌بينش ببست 2695 در آبى كه پيدا نگردد كنار * غرور شناور نيايد به كار حكايت چه خوش گفت شاگرد منسوج‌باف * چو عنقا برآورد و پيل و زراف

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخه‌ها اين بيت نيست . ( 2 ) . كركس . ( 3 ) . در . ( 4 ) . به پايش بپيچيد قيدى . ( 5 ) . ميگفت و .