سعدى

126

بوستان ( فارسى )

حكايت شبى كردى از درد پهلو نخفت * طبيبى در آن ناحيت بود و گفت ازين دست كو برگ رز مىخورد * عجب دارم ار شب بپايان برد كه در سينه پيكان تير تتار * به از ثقل « 1 » مأكول ناسازگار گر افتد بيك لقمه در روده پيچ * همه عمر نادان برآيد به هيچ 2650 قضا را طبيب اندر آن شب بمرد * چهل سال ازين رفت و زندست كرد حكايت يكى روستايى سقط شد خرش * علم كرد بر تاك بستان سرش جهان‌ديده پيرى برو برگذشت * چنين گفت خندان بناطور دشت مپندار جان پدر كاين حمار * كند دفع چشم بد از كشتزار كه اين دفع چوب از سر و گوش خويش * نميكرد تا ناتوان مرد و ريش 2655 چه داند طبيب از كسى رنج برد * كه بيچاره خواهد خود از رنج مرد حكايت شنيدم كه دينارى از مفلسى * بيفتاد و مسكين بجستش بسى به آخر سر « 2 » نااميدى بتافت * يكى ديگرش ناطلب كرده يافت به بدبختى و نيكبختى قلم * بگرديد « 3 » و ما همچنان در شكم نه روزى بسر پنجگى ميخورند * كه سرپنجگان تنگ‌روزىترند

--> ( 1 ) . نقل . نقل و . ( 2 ) . سر از . ( 3 ) . برفتست .