سعدى
125
بوستان ( فارسى )
چو صد دانه مجموع در خوشهاى * فتاديم هر دانهء « 1 » گوشهاى بنامردى از هم بداديم دست * چو ماهى كه با جوشن افتد بشست « 2 » 2625 كسان را نشد ناوك اندر حرير * كه گفتم بدوزند سندان بتير چو طالع ز ما روى بر پيچ بود * سپر پيش تير قضا هيچ بود ازين بوالعجبتر حديثى شنو * كه بىبخت كوشش نيرزد دو جو حكايت يكى آهنينپنجه در اردبيل * همى بگذرانيد بيلك ز بيل 2630 نمدپوشى آمد بجنگش فراز * جوانى جهانسوز پيكارساز بپرخاش جستن چو بهرام گور * كمندى بكتفش بر ، از خام گور چو ديد اردبيلى نمد پارهپوش * كمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تير خدنگش بزد * كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام « 3 » گرد * بخم كمندش درآورد و برد 2635 بلشكرگهش برد و در « 4 » خيمه دست * چو دزدان خونى به گردن ببست شب از غيرت و شرمسارى نخفت * سحرگه پرستارى از خيمه گفت تو كآهن بناوك بدوزى و « 5 » تير * نمدپوش را چون فتادى اسير ؟ شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست * ندانى كه روز اجل كس نزيست ؟ من آنم كه در شيوهء طعن و ضرب * به رستم درآموزم آداب حرب 2640 چو بازوى بختم قوىحال بود * سطبرى بيلم نمد مىنمود كنونم كه در پنجه اقبيل نيست * نمد پيش تيرم كه از بيل نيست بروز اجل نيزه جوشن درد * ز پيراهن بىاجل نگذرد كرا تيغ قهر اجل در قفاست * برهنست اگر جوشنش چندلاست ورش بخت ياور بود ، دهر پشت * برهنه نشايد بساطور كشت 2645 نه دانا بسعى از اجل جان ببرد * نه نادان بناساز خوردن بمرد
--> ( 1 ) . دانه در . ( 2 ) . ز شست . ( 3 ) . دلاور درآمد چو دستان . ( 4 ) . بر . ( 5 ) . در يك نسخهء قديم : تو بيلك بناوك بدوزى بتير .