سعدى

116

بوستان ( فارسى )

2445 وز آنجا برآورد غوغا كه دزد * ثواب اى جوانان و يارى « 1 » و مزد بدر جست از آشوب دزد دغل * دوان جامهء پارسا در بغل دل آسوده شد مرد نيك اعتقاد * كه سرگشتهء را برآمد مراد خبيثى كه بر كس ترحم نكرد * ببخشود به روى دل نيكمرد عجب نايد از سيرت بخردان * كه نيكى كنند از كرم با بدان 2450 در اقبال نيكان بدان مىزيند * و گرچه بدان اهل نيكى نيند حكايت يكى را چو سعدى دلى ساده بود * كه با ساده‌رويى درافتاده بود جفا بردى از دشمن سختگوى * ز چوگان سختى « 2 » بخستى چو گوى ز كس چين بر ابرو نينداختى * ز يارى « 3 » بتندى نپرداختى يكى گفتش آخر ترا ننگ نيست * خبر زينهمه سيلى و سنگ نيست ؟ 2455 تن خويشتن سغبه دونان كنند * ز دشمن تحمل زبونان كنند نشايد ز دشمن خطا در گذاشت * كه گويند يارا و مردى نداشت به دو « 4 » گفت شيداى شوريده‌سر * جوابى كه شايد نبشتن بزر دلم خانهء مهر يارست و بس * از آن مىنگنجد درو كين كس چه خوش گفت بهلول فرخنده‌خوى * چو بگذشت بر عارفى جنگجوى 2460 گرين مدعى دوست بشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى گر از هستى حق « 5 » خبر داشتى * همه خلق را نيست پنداشتى حكايت شنيدم كه لقمان سيه‌فام بود * نه تن‌پرور و نازك‌اندام بود يكى بندهء خويش پنداشتش * زبون ديد و « 6 » در كار گل داشتش

--> ( 1 ) . ياران . به يارى . ( 2 ) . به كنجى ( ؟ ) . ( 3 ) . بازى . ( 4 ) . چه خوش . ( 5 ) . خود . ( 6 ) . ببغداد .