سعدى

110

بوستان ( فارسى )

حكايت طمع برد شوخى بصاحبدلى * نبود آن زمان در ميان حاصلى كمربند و دستش تهى بود و پاك * كه زر برفشاندى برويش چو خاك 2320 برون تاخت خواهندهء خيره‌روى * نكوهيدن آغاز كردش بكوى كه زنهار ازين كژدمان خموش * پلنگان درّندهء صوف پوش كه چون گربه زانو بدل برنهند * وگر صيدى افتد چو سگ در جهند سوى مسجد آورده دكان شيد * كه در خانه كمتر توان يافت صيد ره كاروان شيرمردان زنند * ولى جامهء « 1 » مردم اينان كنند 2325 سپيد و سيه پاره بر دوخته * بسالوس و ، پنهان « 2 » زر اندوخته زهى جوفروشان گندم‌نماى * جهانگرد شبكوك « 3 » خرمن گداى مبين در عبادت كه پيرند و سست * كه در رقص و حالت جوانند و چست چرا كرد بايد نماز از نشست * چو در رقص برميتوانند جست ؟ عصاى كليمند بسيار خوار * به ظاهر چنين زردروى و نزار 2330 نه پرهيزگار و نه دانشورند * همين بس كه دنيا بدين ميخورند « 4 » عبايى بليلانه « 5 » در تن كنند * بدخل حبش جامهء زن كنند ز سنت نبينى در ايشان اثر * مگر خواب پيشين و نان سحر شكم تا سر آكنده از لقمه تنگ * چو زنبيل دريوزه ، هفتاد رنگ نخواهم درين وصف ازين پيش گفت * كه شنعت بود سيرت خويش گفت 2335 فرو گفت ازين شيوه ناديده گوى * نبيند هنر ديدهء عيبجوى يكى كرده بىآبرويى بسى * چه غم داردش ز آبروى كسى ؟ مريدى بشيخ اين سخن نقل كرد * گر انصاف پرسى ، نه از عقل كرد بدى در قفا عيب من كرد و خفت * بتر زو قرينى كه آورد و گفت

--> ( 1 ) . خانهء . ( 2 ) . بضاعت نهاده . ( 3 ) . سالوس . سالوك . ( 4 ) . مىخرند . ( 5 ) . در بعضى از نسخ اين كلمه را نفهميده به ( پلنگانه ) تبديل كرده‌اند .