سعدى

111

بوستان ( فارسى )

يكى تيرى افكند و در ره فتاد * وجودم نيازرد و رنجم نداد 2340 تو برداشتى و آمدى سوى من * همى در سپوزى به پهلوى من بخنديد صاحب‌دلى نيكخوى * كه سهلست ازين صعبتر گو بگوى هنوز آنچه گفت از بدم اند كيست * از آنها كه من دانم از « 1 » صد يكيست ز روى گمان بر من اينها كه بست * من از خود يقين ميشناسم كه هست وى امسال پيوست با ما وصال * كجا داندم عيب هفتاد سال ؟ 2345 به از من كس اندر جهان عيب من * نداند ، بجز عالم الغيب من نديدم چنين نيك‌پندار كس * كه پنداشت عيب من اينست و بس بمحشر گواه گناهم گر اوست * ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست گرم عيب گويد بدانديش من * بيا گو ببر نسخه از پيش من كسان مرد راه خدا بوده‌اند * كه برجاس « 2 » تير بلا بوده‌اند 2350 زبون باش چون « 3 » پوستينت درند * كه صاحبدلان بار شوخان برند گر از خاك مردان سبويى كنند * بسنگش ملامت‌كنان بشكنند حكايت ملك صالح از پادشاهان شام * برون آمدى صبحدم با غلام بگشتى در اطراف بازار و كوى * برسم عرب نيمه بربسته روى كه صاحب‌نظر بود و درويشدوست * هر آنك اين دو دارد ملك صالح اوست 2355 دو درويش در مسجدى خفته يافت * پريشان‌دل و خاطرآشفته يافت « 4 » شب سردشان ديده نابرده خواب * چو حربا تأمل‌كنان آفتاب يكى زان دو ميگفت با ديگرى * كه هم روز محشر بود داورى گر اين پادشاهان گردنفراز * كه در لهو و عيشند و با كام و ناز درآيند با عاجزان در بهشت * من از گور سرم برنگيرم ز خشت 2360 بهشت برين ملك و مأواى ماست * كه بند غم امروز بر « 5 » پاى ماست

--> ( 1 ) . اين . ( 2 ) . در همهء نسخه‌هاى معتبر « پرخاش » نوشته شده . ( 3 ) . تا . ( 4 ) . ديد . ( در هر دو مصرع ) . ( 5 ) . در .