سعدى

109

بوستان ( فارسى )

2295 پليداعتقادان پاكيزه‌پوش * فريبندهء پارسايى فروش چه داند لت انبانى « 1 » از خواب مست * كه بيچاره‌اى ديده برهم نبست ؟ سخنهاى منكر بمعروف گفت * كه يكدم چرا غافل از وى بخفت فرو خورد شيخ اين حديث از كرم * شنيدند پوشيدگان حرم يكى گفت معروف را در نهفت * شنيدى كه درويش نالان چه گفت ؟ 2300 برو زين سپس گو سر خويش گير * گرانى مكن « 2 » جاى ديگر بمير نكويى و رحمت بجاى خودست * ولى با بدان نيكمردى بدست سر سفله را گرد بالش منه * سر مردم‌آزار بر سنگ به مكن با بدان نيكى اى نيكبخت * كه در شوره ، نادان نشاند درخت نگويم مراعات مردم مكن * كرم پيش نامردمان گم مكن 2305 باخلاق نرمى مكن با درشت * كه سگ را نمالند چون گربه پشت گر انصاف خواهى « 3 » سگ حق‌شناس * بسيرت به از مردم ناسپاس به برفاب ، رحمت مكن بر خسيس * چو كردى ، مكافات بر يخ نويس نديدم چنين پيچ بر پيچ كس * مكن هيچ رحمت برين هيچكس « 4 » بخنديد و گفت اى دلارام جفت * پريشان مشو زين پريشان كه گفت 2310 گر از ناخوشى كرد بر من خروش * مرا ناخوش از وى خوش آمد به گوش جفاى چنين كس نبايد « 5 » شنود * كه نتواند از بيقرارى غنود چو خود را قوىحال بينى و خوش * بشكرانه بار ضعيفان بكش اگر خود همين صورتى چون طلسم * بميرى و اسمت بميرد چو جسم وگر پرورانى درخت كرم * بر نيكنامى خورى لاجرم 2315 نبينى كه در كرخ ، تربت بسيست * بجز گور معروف معروف نيست بدولت كسانى سر افراختند * كه تاج تكبر بينداختند تكبر كند مرد حشمت‌پرست * نداند كه حشمت بحلم اندرست

--> ( 1 ) . تن‌آسانى . ( 2 ) . تعنت ببر . ( 3 ) . پرسى . ( 4 ) . در نسخه‌هاى متأخر اين بيت را افزوده‌اند : چو بانوى قصر اين ملامت بكرد * برآمد خروش از دل نيكمرد ( 5 ) . ببايد .