سعدى

108

بوستان ( فارسى )

نه گفت اندرو كار كردى نه چوب * شب و روز ازو خانه در كند و كوب گهى خار و خس در ره انداختى * گهى ماكيان در چه انداختى ز سيماش وحشت فراز آمدى * نرفتى بكارى كه بازآمدى 2275 كسى گفت ازين بندهء بدخصال * چه خواهى ادب ، يا هنر ، يا جمال ؟ نيرزد وجودى بدين ناخوشى * كه جورش پسندى و بارش كشى منت بندهء خوب و نيكوسير * بدست آرم ، اين را بنخاس بر وگر يك پشيز آورد « 1 » سر مپيچ * گرانست اگر راست خواهى به هيچ شنيد اين سخن مرد نيكونهاد * بخنديد كاى يار فرخ‌نژاد 2280 بدست اين پسر طبع و خويش وليك * مرا زو طبيعت شود خوى نيك چو زو كرده باشم تحمل بسى * توانم جفا بردن از هركسى تحمل چو زهرت نمايد نخست * ولى شهد گردد چو در طبع رست حكايت كسى راه معروف كرخى بجست * كه بنهاد « 2 » معروفى از سر نخست شنيدم كه مهمانش آمد يكى * ز بيماريش تا بمرگ اندكى 2285 سرش موى و رويش صفا ريخته * بموئيش جان در تن آويخته شب آنجا بيفكند و بالش نهاد * روان دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتى شبان يك نفس * نه از دست فرياد او خواب كس نهادى پريشان و طبعى درشت * نمىمرد و خلقى بحجت بكشت ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز * گرفتند ازو خلق راه گريز 2290 ز ديار مردم در آن بقعه كس * همان ناتوان ماند و معروف و بس شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت * چو مردان ميان بست و كرد آنچه گفت شبى بر سرش لشكر آورد خواب * كه چند آورد مرد ناخفته تاب ؟ بيكدم كه چشمانش خفتن گرفت * مسافر پراكنده گفتن گرفت كه لعنت برين نسل ناپاك باد * كه نامند و ناموس و زرقند و باد

--> ( 1 ) . آرمت . ( 2 ) . كرخى نجست كه ننهاد .