سعدى
104
بوستان ( فارسى )
به مسجد درآمد سرايان و مست * مى اندر سر و ساتكينى بدست بمقصوره در ، پارسايى مقيم * زبانى دلآويز و قلبى سليم تنى چند بر گفت او مجتمع * چو عالم نباشى كم از مستمع 2185 چو بىعزتى پيشه كرد آن حرون * شدند آن عزيزان خراب اندرون « 1 » چو منكر بود پادشه را قدم * كه يا رد زد از امر معروف دم ؟ تحكم كند سير بر بوى گل * فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهى منكر برآيد ز دست * نشايد چو بيدست و پايان نشست وگر دست قدرت ندارى ، بگوى * كه پاكيزه گردد باندرز خوى 2190 چو دست و زبان را نماند مجال * بهمت نمايند مردى رجال يكى پيش داناى خلوتنشين * بناليد و بگريست سر بر زمين كه بارى برين رند ناپاك « 2 » مست * دعا كن كه ما بىزبانيم و دست دمى سوزناك از دلى باخبر * قوىتر كه هفتاد تيغ و تبر برآورد مرد جهانديده دست * چه گفت اى خداوند بالا و پست 2195 خوشست اين پسر وقتش از روزگار * خدايا همه وقت او خوش بدار كسى گفتش اى قدوهء راستى * برين بد چرا نيكويى خواستى چو بد عهد را نيكخواهى ز بهر * چه بد خواستى بر سر خلق شهر ؟ چنين گفت بينندهء تيزهوش * چو سرّ سخن درنيابى مجوش « 3 » بطامات مجلس نياراستم * ز دادآفرين توبهاش خواستم 2200 كه هرگه كه بازآيد از خوى زشت * بعيشى رسد جاودان در بهشت همين پنج روزست عيش مدام * به ترك اندرش عيشهاى مدام حديثى كه مرد سخنساز گفت * كسى ز آن ميان با ملك باز « 4 » گفت ز وجد آب در چشمش آمد چو ميغ * بباريد بر چهره سيل دريغ بنيران شوق اندرونش بسوخت * حيا ديده بر پشت پايش بدوخت 2205 بر نيكمحضر فرستاد كس * در توبه كوبان كه فريادرس قدم رنجه فرماى تا سر نهم * سر جهل و ناراستى بر نهم دو رويه ستادند بر در سپاه * سخنپرور آمد در ايوان شاه « 5 »
--> ( 1 ) . پراكنده كرد آن جماعت درون . ( 2 ) . يكبارى آخر برين زند . ( 3 ) . خموش . ( 4 ) . راز . ( 5 ) . : نصيحتگر آمد بايوان شاه * نظر كرد در صحنهء بارگاه