سعدى
105
بوستان ( فارسى )
شكر ديد و عناب و شمع و شراب * ده از نعمت آباد و مردم خراب يكى غايت از خود ، يكى نيم مست * يكى شعرگويان صراحى بدست 2210 ز سويى برآورده مطرب خروش * ز ديگر سو آواز ساقى كه نوش حريفان خراب از مى لعلرنگ * سر چنگى « 1 » از خواب در بر چو چنگ نبود از نديمان گردنفراز * بجز نرگس آنجا كسى ديده باز دف و چنگ با يكدگر سازگار * برآورده زير از ميان نالهزار بفرمود و درهم شكستند خرد * مبدل شد آن عيش صافى به درد 2215 شكستند چنگ و گسستند رود * بدر كرد گوينده از سر سرود بميخانه در سنگ بردن زدند * كدو را نشاندند و گردن زدند مى لالهگون از بط سرنگون * روان همچنان كز بط كشته ، خون « 2 » خم آبستن خمر نهماهه بود * در آن فتنه دختر بينداخت زود شكم تا بنافش دريدند مشك * قدح را برو چشم خونى پر اشك 2220 بفرمود تا سنگ صحن سراى * بكندند و كردند نو باز جاى كه گلگونهء خمر ياقوت فام * بشستن نمىشد ز روى رخام عجب نيست بالوعه گر شد خراب * كه خورد اندر آن روز چندان شراب دگر هركه بر بط گرفتى به كف * قفا خوردى از دست مردم چو دف وگر فاسقى چنگ بردى بدوش * بماليدى او را چو طنبور گوش 2225 جوان « 3 » سر از كبر و پندار مست * چو پيران بكنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش بهول * كه شايستهرو باش و بايسته « 4 » قول جفاى پدر برد و زندان و بند * چنان سودمندش نيامد كه پند گرش سخت گفتى سخنگوى سهل * كه بيرون كن از سر جوانى و جهل خيال و غرورش بر آن داشتى * كه درويش را زنده نگذاشتى 2230 سپر نفكند شير غران ز جنگ * نينديشد از تيغ بران پلنگ به نرمى ز دشمن توان كرد دوست « 5 » * چو با دوست سختى كنى دشمن اوست چو سندان كسى سخترويى نكرد * كه خايسك تأديب بر سر نخورد به گفتن درشتى مكن با امير * چو بينى كه سختى كند ، سستگير
--> ( 1 ) . ساقى . ( 2 ) : روان خمر و چنگ اوفتاده نگون * تو گفتى شدست از بط كشته خون ( 3 ) . جوانى . ( 4 ) . پاكيزه . ( 5 ) . كند پوست .