سعدى
103
بوستان ( فارسى )
2160 خرد بايد اندر سر مرد و مغز * نبايد مرا چون تو دستار نغز كس از سر بزرگى نباشد به چيز * كدو سر بزرگست و بيمغز نيز ميفراز گردن بدستار و ريش * كه دستار پنبه است و سبلت حشيش به صورت كسانى كه مردم وشند * چو صورت « 1 » همان به كه دم در كشند به قدر هنر جست بايد محلّ * بلندى و نحسى مكن چون زحل 2165 نى بوريا را بلندى نكوست * كه خاصيت نيشكر خود دروست بدين عقل و همت نخوانم كست * وگر ميرود صد غلام از پست چه خوش گفت خرمهرهاى در گلى * چو برداشتش پر طمع جاهلى مرا كس نخواهد خريدن به هيچ * بديوانگى در حريرم مپيچ خبزدو « 2 » همان قدر دارد « 3 » كه هست * وگر در ميان شقايق نشست 2170 نه منعم بمال از كسى بهترست * خر ار جلّ اطلس بپوشد خرست بدين شيوه مرد سخنگوى چست * به آب سخن كينه از دل بشست دلآزرده را سخت باشد سخن * چو خصمت بيفتاد سستى مكن چو دستت رسد مغز دشمن برآر * كه فرصت فرو شويد از دل غبار چنان ماند قاضى بجورش اسير * كه گفت انّ هذا ليوم عسير 2175 بدندان گزيد از تعجب يدين * بماندش درو ديده چون فرقدين وز آنجا جوان روى همت بتافت * برون رفت و بازش نشان كس « 4 » نيافت غريو از بزرگان مجلس بخاست * كه گويى چنين شوخچشم از كجاست نقيب از پيش رفت و هر سو دويد * كه مردى بدين نعت و صورت كه ديد ؟ يكى گفت ازين نوع « 5 » شيريننفس * در اين شهر سعدى شناسيم و بس 2180 بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت * حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت حكايت يكى پادشهزاده در گنجه بود * كه دور از تو ناپاك و سرپنجه « 6 » بود
--> ( 1 ) . به صورت . ( 2 ) . گيارا . ( 3 ) . در نسخههاى متأخر : گيارا همان قدر باشد . جعل را همان قدر باشد . ( 4 ) . كس آنجا . ( 5 ) . نعت . ( 6 ) . ناپاك سرپنجه .