سعدى

101

بوستان ( فارسى )

وگر عار دارد عبادت‌پرست * كه در خلد با وى بود هم‌نشست 2115 بگو ننگ ازو در قيامت مدار * كه آن را بجنت برند اين بنار كه آن را جگرخون شد از سوز و درد * گر اين تكيه بر طاعت خويش كرد ندانست در بارگاه غنى * كه بيچارگى به ز كبر و منى كرا جامه پاك است و سيرت پليد * در دوزخش را نبايد كليد برين آستان عجز و مسكينيت * به از طاعت و خويشتن‌بينيت 2120 چو خود را ز نيكان شمردى بدى * نمىگنجد اندر خدايى خودى اگر مردى از مردى خود مگوى * نه هر شهسوارى بدر برد گوى پياز آمد آن بىهنر جمله پوست * كه پنداشت چون پسته مغزى دروست ازين نوع طاعت نيايد به كار * برو عذر تقصير طاعت بيار چه رند پريشان شوريده‌بخت * چه زاهد كه بر خود كند كار سخت « 1 » 2125 بزهد و ورع كوش و صدق و صفا * و ليكن ميفزاى بر مصطفى نخورد از عبادت بر آن بيخرد * كه با حق نكو بود « 2 » و با خلق بد سخن ماند از عاقلان يادگار * ز سعدى همين يك سخن ياد دار گنهكار انديشناك از خداى * به از پارساى عبادت « 3 » نماى « 4 » حكايت فقيهى كهن جامهء تنگدست * در ايوان قاضى بصف برنشست 2130 نگه كرد قاضى در او تيز تيز * معرّف گرفت آستينش كه خيز ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست نه هركس سزاوار باشد بصدر * كرامت بجاهست و منزل « 5 » به قدر دگر ره چه حاجت ببيند كست * همين شرمسارى عقوبت بست بعزت هر آنكو فروتر « 6 » نشست * بخوارى نيفتد ز بالا بپست

--> ( 1 ) . اين دو بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 2 ) . كرد . ( 3 ) . بسى بهتر از عابد خود . ( 4 ) . در بعضى نسخه‌ها اين بيت نيز هست : ز سعدى شنو اين حكايت دگر * كه وقتى گذشتم ز ساير بسر ( 5 ) . بفضلت و رتبت . ( 6 ) . فرا .