سعدى

99

بوستان ( فارسى )

گمان كى برد مردم هوشمند * كه در سر گرانيست « 1 » قدر بلند 2070 ازين نامورتر محلى مجوى * كه خواننده خلقت پسنديده‌خوى نه گر چون تويى بر تو كبر آورد * بزرگش نبينى به چشم خرد ؟ تو نيز ار تكبر كنى همچنان * نمايى ، كه پيشت تكبركنان چو استاده‌اى بر مقامى « 2 » بلند * بر افتاده گر هوشمندى مخند بسا ايستاده درآمد ز پاى * كه افتادگانش گرفتند جاى 2075 گرفتم كه خود هستى از عيب پاك * تعنت مكن بر من عيبناك يكى حلقهء كعبه دارد بدست * يكى در خراباتى افتاده مست گر آن را بخواند ، كه نگذاردش ؟ * ور اين را براند ، كه باز آردش ؟ نه مستظهرست آن باعمال خويش * نه اين را در توبه بستست پيش حكايت شنيدستم از راويان « 3 » كلام * كه در عهد عيسى عليه السّلام 2080 يكى زندگانى تلف كرده بود * بجهل و ضلالت سر آورده بود دليرى سيه‌نامه‌اى سختدل * ز ناپاكى ابليس در وى خجل بسر برده ايام بىحاصلى * نياسوده تا بوده از وى دلى سرش خالى از عقل و از احتشام « 4 » * شكم فربه از لقمه‌هاى حرام بناراستى دامن آلوده‌اى * بنا داشتى دوده اندوده‌اى « 5 » 2085 نه چشمى « 6 » چو بينندگان « 7 » راست‌رو * نه گوشى چو مردم نصيحت‌شنو چو سال بد از وى خلايق نفور * نمايان بهم چون مه نو ز دور هوا و هوس خرمنش سوخته * جوى نيكنامى نيندوخته سيه‌نامه چندان تنعم براند * كه در نامه جاى نبشتن نماند

--> ( 1 ) . سر بزرگيست . ( 2 ) . مقام . ( 3 ) . محدّث چنين آورد در . ( 4 ) . پر احتشام . ( 5 ) . در بعضى از نسخ با اضافهء يك بيت چنين است : ز تردامنى دود اندوده‌اى * بناراستى دامن آلوده‌اى بناراستى عمر آورده سر * بنا داشتى بسته جان را كمر ( 6 ) . پايى . ( 7 ) . نه پايى چو پويندگان .